Wolf Fantasy

استاندارد

با هم ميريم تو آسانسور. دو نفر ديگه هم تو آسانسورن. سلام ميكنيم ؟ يادم نيست. چشم دوختم به خشتكش. رو بروي هم وايساديم. چرا نميتونم چشممو از خشتكش ور دارم!!!!!! يكي از دكمه هاي خشتكش بازه. به نظرم. گرگ آلمانيه. مثل اكثر آلمانيها سفيده و قد بلند و صد البته دكتر. موهاي جو گندميش كوتاهست و يكم تيغ تيغي . ترجيح ميدم كه فكر كنم چهل سالشه ولي هر سني بين سي تا چهل بهش ميخوره . اكثرا مشكي ميپوشه. شلوار جين مشكي با پيراهن مردونه مشكي كه بزور راههاي خاكستري توش پيداست. گرگ تنها آدمي سر كار ماست كه من به طور واضحي ايگنورش ميكنم. بهش سلام نميكنم، لبخند نميزنم و تو آشپزخونه خودمو ميزنم به نديدنش. 

آسانسور ميرسه طبقه سوم. هر دو نفر ديگه تو آسانسور ميرن بيرون. هم من و هم گرگ برميگرديم و پشت به آينه وايميسيم. در آسانسور بسته ميشه. قلبم داره مياد تو دهنم. گرگ هم ميفهمه جو سنگينه به نظرم. بر ميگرده سمت من و ميگه چند وقته اينجايي. بي خيال ميگم ٥ ماه تو چند وقته؟ ميگه اوووو من خيلي. ده ساله الآن. 

رسيديم طبقه همكف. فرار ميكنم رسما. از در ميزنم بيرون. پشتمو نگاه ميكنم كه خداحافظي كنم . نيست. روبروم جلوي ايستگاه مسيح منتظرمه. با اون پالتوي چهارخونه ش كلي تو دلبرو شده. براش دست تكون ميدم و ميدوم اونور خيابون.

دخترک بزرگ میشود

استاندارد

نزدیک ۸ ماه پیش یک سفیه فضایی به آ‍پارتمان فسقلی یک اتاق خوابه ما اصابت کرد. یعنی جدا فرود نیامد یکجوری به ما خورد که کماکان در حال رفت و روب و سر و سامان دادن به زندگیمان هستیم. از داخل این سفینه دختر کوچولوی فضایی ما خارج شد با آن زبان گریه و فریادش که هنوز هم چیزی از آن سر در نمی آوریم. دخترک سه ماه اول بغل گوش من فقط فریاد میکشید. اما بعد هی بهتر و بهتر و بهتر و بهتر شد. یعنی حتی کار به جایی کشید که از بعد از ۵ ماهگی بعد از اینکه میخوابید میشد از توی بغل گذاشتش تو کالسکه و جیغ زنان بیدار   نمیشد. ای جانم. خلاصه که دارد نرم نرمک برای خودش بزرگ میشود. آنقدر زیباست که حرف ندارد. طره های نرم مویش در همه جهات در اهتراز است. چشمانش آنقدر زیبا و مهربان است که وقتی با محبت به آدم نگاه میکند همه غصه های آدم یکجا آب میشود. امروز یکی در گروه تجربیات مادرانه فیس بوک نوشته که بچه را باید از ۸ ماهگی از ‍پوشک گرفت. از ۸ ماهگی؟ آخر این جوجه که قد نخود است هنوز. چطور حالی ما کند که میخواهد جیش کند. این نخود که هنوز سه چهار بار در شب بهانه شیر خوردن میگیرد و میاید بغل من و بعد دو دقیقه الکی مک زدن که خیالش راحت میشود میخوابد. من تازه متوجه شده ام که آمادگی بزرگ شدن دخترکمان را ندارم. برای همین هم هست که هیچ نگران ننشستن درست و حسابی و چهار دست و پا نرفتنش نیستم. بیشترین نگرانیم این است که چطور یادش بدهم که وقتی بزرگ شد خودش را همان طوری که هست دوست بدارد. این روزها همه فکر من این است و اینکه نکند بعد ما دخترک شیرین و مهربان ما در این دنیا تنهایی دلش بگیرد. 

کلاس یوگای نی نی ها

استاندارد

عسل خانوم ما سه ماهش تمام شده الآن. چرا کسی به من نگفته بود زندگی آدم کن فیکون میشه بعد بچه دار شدن نمیدونم. البته اگه میگفتن هم تفاوتی در اصل ماجرا نمیکرد ولی حداقل آدم آماده تر بود. حداقل یک مسافرتی قبل از بدنیا اومدن عسلک میرفتیم. آدمها اکئرا ادعا میکنن  که بچه های بینظیری دارن که اصلا بلد نبودن گریه کنن. از روز دوم تولد لبخند میزدند.اخوی که میری تو اینترنت سوال ملت رو جواب بدی. بچه دو روزه لبخند نمیزنه که. اون باد گلو هستش که شکل دهنشو اونجوری میکنه. لبخند واقعی مال حدود شش هفتس پدرم. ملت با جدیت تمام میخوان ئابت کنن که نی نی هاشون نابغه ان. فقط نی نی ما و دست بر قضا چند تا دوستای دور و ور من همش در حال گریه ن. روزا نمیخوابن. همش باید بغلشون کرد. شانس ما ، ما چند تا نی نی داریم که با همه عالم فرق میکنن.

به مامان مسیح میگم که عسلک گریه میکنه. حالا بهتر شده البته ولی قدیما بس که گریه میکرد من نزدیک بود دپریشن حاد بگیرم. مامان مسیح میگه البته مسیح هم بچه بود خیلی گریه میکرد ولی خوب تو هم نگرانی بچه قبلی رو داشتی بلاخره رو این بچه تاثیر گذاشته. یعنی رسما میدونم سعیشو کرده که شکر مالش * کنه بعد جمله شو بگه. خلاصه کلامش اینه که خودت آروم نبودی حالا بچه تم آروم نیست. چی بگم بهش. آخه اینم شد حرف. اینم یه دلیل دیگه واسه اینکه ملت ادعا میکنن که بچه هاشون لال بودن خدای نکرده و نمیدونست اصلا گریه چی هست.

امروز رفتم کلاس یوگا با عسلک. مامانا میان نی نی هاشونو میزارن جلوشون رو زیر انداز و یه یوگای نصفه و نیمه ای انجام میدن که البته تو این حال و احوال کلیه. نی نی ها اون وسط گاهی گریه میکنن. میگوزن. شیر میخوان و مامانا یوگا رو میزارن کنار و شیر میدن . خانم مربی هم کاری نداره . اگه همه مامانا هم در حال شیر دادن باشن اون به یوگای خودش ادامه میده. عسلک گاهی خوب دووم میاره. یه نیم ساعتی به من با تعجب نگاه میکنه و لبخند میزنه. بعد کم کم حوصلش سر میره و صداش در میاد. میشینم رو زیرانداز و بغلش میکنم و میزنم پشتش که آروم شه. کلاس که تموم میشه مامانا انگار امتحان داشتن. اونایی که بچه هاشون گریه نکردن همچین مغروربچه رو بلند میکنن و یه گود گرل و گود بوی میگن. اونایی که بچه هاشون خیلی گریه کردن اصولا از دفعه بعد دیگه ناپدید میشن و اونایی که به ضرب و زور تونستن یکساعت و نیم و دووم بیارن خوشحالن که بچه شون داره از قبل بهتر میشه. جالبه که همه مامانا همدیگرو درک میکنن ولی یه جورایی هر مامانی خیالش راحت میشه وقتی میبینه بچه ش از بقیه بهتره. من شخصا صرفا فقط یبار این حسو داشتم. وقتی که عسلک تو کالسکه ش خوابیده بود و من کنارش یوگا میکردم. بچه های بقیه گریه میکردن و من ته دلم قند آب میشد..

* Sugar coated

آنچه که گذشت

استاندارد

نمیدونم چی شد که یهو حس نوشتنو از دست دادم. اونقدر یهو سرم شلوغ شد که کلا وبلاگ نویسی از سرم پرید. خیلی چیزها بود واسه نوشتن. اونقدر زیاد که فکر کردن بهشون خسته م میکرد. کلی عوض شدم تو این چند وقت. خیلی وقته دفاع کردم و دکتر نیم بندی شدم. بعد اولین کاری که بهم پیشنهاد شد رو گرفتم. یه دو سه ماهی با کارهایی که لیست میشد تو وبسایتها لاس زدم . کلی رفتم مصاحبه. اینا همش همون موقعهایی بود که داشتم تزم رو هم تحویل میدادم. اونقدر داغون و درگیر بودم که یه زمانی حاضر بودم برم مفتی کار کنم فقط واسه تجربه ش. تو همون دوره بود که یه جا تو همون جلسه  مصاحبه بهم آفر دادن. خداییش تصمیم داشتم باز دنبال کار بگردم. رفتم ایران. ایران بودم که فهمیدم نی نی خانومی باز پیداش شده. این شده که لقای دنبال کار گشتن رو بخشیدم به عطاش. اونقدر پول لازم داشتم که خیلی فرصتی برای انتخاب نبود.

الآن سه ماهیه که میرم سرکار. هرروز سوار اتوبوس میشم بعد هم قطار و یک ساعت و نیم بعد میرسم دم دریا. مثل بز میشینم پشت مونیتور و کد میزنم  و دوباره سوار قطار و اتوبوس میشم و ساعت 8 و 9 شب میرسم خونه. مسیح زحمت کشیده و تصمیم گرفته درسشو نیمه وقت کنه. بیکار خونه نشسته و قر میزنه که بیکاره و بی پول. اوضاع خیلی خوشایندی نیست الا یک قسمت ماجرا که اونقدر دوست داشتنی و مهیجه که ارزش همه این سختیها رو داره و اون هم دختر کوچولوییه که الآن نزدیک یک ماهیه شبها آخر وقت و صبحها اول صبح بیدار میشه و شروع میکنه به لقد زدن.

خودزنی

استاندارد

تو اون بحبوحه پیغام پسغامهای سلامتی و ناسلامتی دخترک با خودم عهد کردم که اگر دخترک رو از دست بدم موهامو از ته بزنم. دخترک که رفت اما عهدم رو زیر پا گذاشتم. با تمام وجود دلم یه تغییر اساسی میخواست و میدونستم ورژن کچلم خود زمان دخترکم رو کمرنگ میکنه. اما با تمام غم و غصه ها عقل به احساس چربید و راضیم کرد که به این موهای کمندم حالا که قراره دنبال کار بگردم احتیاج دارم. نگید که قیافه در مصاحبه نقشی نداره . اونم تو محیطی که اکثر آدمها از نوع مذکرن. بماند دستم نرفت که کچل کنم اما دلم تغییر میخواست. برای اولین بار موهامو روشن کردم. اول نارنجی بعد حنایی بعد کم کم یه چیزهایی بین سبز و زرد. نه که خوب شده باشمها با خود زمان مامانم بودنم فرق کردم.

شروع کردم به دویدن بعد از سالها. تمام سعیم رو میکردم که بدنم رو شکنجه بدم. یکجورهایی درد فیزیکی درد روحی رو تحت شعاع قرار میداد. میدویدم. میدویدم . قرمز میشدم . نفس کشیدنم سخت میشد این لحظات روی ترید میل کش میامد ولی آخر کار روحم آرام میشد. آرام آرام که نه . آرامتر. سه ماه طول کشید تا دوباره شروع به نوشتن تزم کردم. شروع به دنبال کار گشتن کردم. کماکان فکر میکنم دویدن و بعد از آن جلسات یکساعت و نیمه یوگای داغ من را به زندگی برگرداند.

یک ماه پیش بود یا شاید هم یک کمی بیشتر. مسیح خانه نبود. تنها بودم. یکهو شروع شد. روی زمین به خودم میپیچیدم. یعنی درد آنقدر شدتش زیاد بود که هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. درد از دست دادن دخترک لحظه به لحظه بزرگتر میشد و من حتی نمیتوانستم روی پاهایم بیایستم. زار میزدم بلند بلند هوار میزدم. دست خودم نبود. میلی در من شکل میگرفت که قبلاً حسش نکرده بودم میل صدمه زدن به خودم. دستهایم رفت سمت صورتم. ناخنمایم را تو گوشت صورتم فرو کردم و به صورتم چنگ کشیدم یک بار دو بار … تمام صورتم میسوخت. اشکهایم جای چنگالها را میشست و صورتم را آتش میزد. نمیدانم چقدر طول کشید. روحم آرام شد. فقط درد و سوزش زخمهای صورتم ماند.

تا ساعتها صورتم میسوخت. جای زخمها بیشتر از یک هفته ماند. مسیح که صورتم را دید دهانش باز ماند. ولی فکر کنم درک کرد. تا مدتها جرئت نداشتم صورتم را بلند کنم و به آدمها نگاه کنم . جای دوتا از شیارها هنوز هم مانده. اما به نظر میرسد سوزش زخمهای صورتم روح ناآرامم را تا حدود زیادی نجات داد.

جوراب نایلون پاییزان

استاندارد

2013-01-11 15.22.17به صورت رسمي دل و روده ام در حال اومدن تو دهنمه. يك ساعت هست كه مصاحبه تموم شده ولي من هنوز تمام اعضاي داخليم داره ميلرزه. يعني تا به اين حد بهم فشار اومده.

تو تعطيلات كريسمس بالاخره تصميم گرفتم شروع كنم دنبال كار گشتن. حالا نه اينكه قبلا نميگشتم. به خيال خودم ميگشتم ولي وقتي تصميم گرفتم قضيه رو جدي بگيرم تازه متوجه شدم اوج فعاليتم اين بوده كه يه فايل اكسل درست كردم و به صورت اسفباري شغلهاي پست داكي رو كه به نظرم جالب ميومد بهش اضافه كردم كه به جز چند مورد خاص تاريخ ددلاينشون رو از دست دادم. اونهايي رو هم به ضرب و زور اپلاي كردم يا آكسفورد بود يا كمبريج و يا امپريال لندن. در انتها حتي يدونه وقت مصاحبه هم نگرفتم. دليلش رو دقيقا نميدونم شايد يه دليلش اين بود كه هنوز دانشجو بودم و از اون مهمتر مقاله درست و حسابي و دندانگيري هم نداشتم.
خلاصه اينكه نميدونم یه روز چي شد كه بهم وحي شد با اين همه سابقه برنامه نويسي بد نيست دنبال شغلهاي برنامه نويسي هم بگردم. تو كريسمس براي چهار تا شغل درخواست دادم و يهويي واسه دوتاش وقت مصاحبه گرفتم. نميدونم دقيقا دليلش چي بود. شايد اينكه يه سر و ساماني به رزومه ام دادم هم بي تاثير نبود. رزومه اولم آنچنان قاراش ميشي بود كه خودم هم جرات نميكردم یه دور دیگه بخونمش چون ميترسيدم توش مزخرف پيدا كنم.
اولين مصاحبه م منو از يه آدم بي انگيزه نااميد تبديل كرد به يه آدم سعادتمند و شاد. شب قبل از مصاحبه نخوابيده بودم. كاملا معتقد بودم كه قراره آبروريزي به بار بيارم. به دفعات تصميم گرفتم احترام خودم رو حفظ كنم و نرم. و اگه كلا آدمي بودم كه سابقه جا زدن داشتم حتماً نمیرفتم. ولي قبول شكست خيلي سخت بود. واسه همين رفتم. صبح تيشان فيشان كردم. موهامو صاف كردم يه كت و شلوار مكش مرگ ما پوشيدم با كفش ورني و جورابهاي پایيزان. نميدونم اين جورابها رو كي خريده بودم . با توجه به اينكه اصولا جوراب نازك نميپوشم اونم مخصوصا تا قوزك بايد از بچه كوچولويي پشت چراغ قرمز تو يكي از دفعاتی که رفتم ایران خريده باشم. بعد سالها صبح كله سحر که دنبال جوراب ميگردم واسه اولين مصاحبه شغليم جعبه نارنجي پاريزان رو گوشه كشو پيدا كردم. من یادمه بچه که بودم یکی از دغدغه های فکری مامانم این بود که جورابهای پاریزینی که از میدون ولیعصر میخرید اصل بودن یانه. همه دستفروشها هم قسم میخوردن که اصلن که البته وقتی بعد یه بار پوشیدن در میرفتن معلوم میشد یارو خالی بسته. بعد که یکی زحمت کشید و بر وزن پاریزین پاییزان رو تولید کرد حداقل خیال ملت راحت شد که دارن جوراب ایرانی میخرن و دیگه اصل و غیر اصل فرقی باهم نداره. بگذریم ، تق تق كنان رفتم مصاحبه. هنوز هم مطمئن نيستم چرا منو نگرفتن. سه نفر از سه طرف بمبارانم کردن بعدش رفتم نشستم امتحان دادم و تازه فهمیدم یه چیزایی بلدم. تو مصاحبه خانم هیومن ریسورس ازم پرسید تو که اینقدر باهوشی و کارت درسته و دکترا داری چرا میخوای بیای اینجا. فکر کنم خریت من این بود که تو اون لحظه خرکیف شدم و افتادم به تعارف که نه بابا ما که عددی نیستیم ولی حالا شما که اینجور میگید لطف دارید. فکر کنم یه لحظه همچین بگی نگی باد کردم و قیافه اون دو تا برنامه نویس دیگه ای که داشتن باهام مصاحبه میکردن عین میرغضب شد. بد که اومدم بیرون حدس میزدم ریدم. آخه کی میخواد یه کارمند باهوش که جو دکترا هم گرفتتش زیر دستش کار کنه. کار رو بهم ندادن حالا به هر دلیلی. ولی من که بعد از مدتها خوشحال بودم خودمو یکم تحویل گرفتم . رفتم ونشستم تو کافه نرو نرم نرمک قهوه و ساندویچ خوردم رفتم واسه خودم یه زیرانداز یوگا خریدم و آخر کار هم رفتم یه گلدون سمبل خریدم که ببرم واسه دختر کوچولو.

این یکی مصاحبه ام تو یه جای خیلی خیلی خفنی بود . ساختمون مرکزی دانشگاه لندن. اصلاً لعنتی جو ساختمونش همون لحظه که وارد شدم منو گرفت. قبلش باهام مصاحبه تلفنی کرده بودن بعد خواسته بودن که برم امتحان بدم. یه یارویی اومد چند تا برگ منگنه شده گذاشت جلوم. در واقع یه پروژه بود که باید دو ساعته انجامش میدادم. بهم گفت کارت که تموم شد میام کارتو چک میکنم در موردش صحبت میکنیم. بخدا من تا قبل از اینکه این جمله رو بگه حالم خوب بود نه ترسی داشتم نه چیزی ولی همینکه فهمیدم اگه گند بزنم بعدش باید تو چشم یارو نگاه کنم و بی آبروییم رو توضیح بدم چنان اعتماد به نفسم رو از دست دادم که دقیقاً نیم ساعت طول کشید که بتونم جلوی لرزش دستامو بگیرم و خودم رو متقاعد کنم که باید بشینم و انجامش بدم و نمیتونم بزارم و برم. ریدم یعنی رسماً چیزهایی که سالها روشون کار کردم سالها درسشون دادم فقط چون نرم افزارهایی که یارو جلوم گذاشت رو ندیده بودم رو کلاً فراموش کردم. وقتی اومدم بیرون دستام پاهام حتی زبونم میلرزید. نمیدونم چقدر طول کشید خوب شدم. کلی راه رفتم بعد یه جا یه ساعت نشستم و شروع کردم به نوشتن این پست. بعداً فهمیدم که خود یارو مصاحبه کننده هم اونقدرها که نشون میداد حالیش نبود. خیلی سوالهایی که از من کرد جواب من درست بود فقط اصطللاحاتی که یارو داشت استفاده میکرد با مال من فرق میکرد. مسیح میگه ایمیل بزن بهشون بگو میگم هر چقدرم یه شغلی خدا باشه حاضر نیستم با کسی که بهم حس بد میده کار کنم.

چند روز پیش با بابام صحبت میکردم. بابام میگه میدونم زوده ولی میتونیم بهت زودتر تبریک بگیم؟ فکر میکنم تبریک؟ چه خبر شده؟ نکنه من حامله م. یهو خوشحال میشم. تمام لاجیک مغزم جمع کرده رفته پی کارش. مغرم حتی حاضره قبول کنه که به طرز غریبی بابام قبل از خودم فهمیده که حامله م. مامانم از اونور خط داد میزنه تولدش فرداست امروز نیست که. بابام میگه میدونم حالا فردا هم بهش تبریک میگیم!!!!!!!

Born to run

استاندارد

فکر میکردم این روزهایم یک روزمرگی طولانی طولانیست. بیشتر که فکرمیکنم میبینم پر از تغییرم این روزها.

همین چند وقت پیش لباسهایم را جمع کردم چمدانم را بستم. یک چمدان کوچک . باورم نمیشد که همه زندگیم تو یک چمدان کوچک ازاینها که میبریشان داخل هواپیما جا میشود. باورم نمیشد که وقتی میخواهی بروی دیگر هیچ چیز مهم نیست. مهترین جزو زندگیم را که جا میگذشتم گلهای ارکیده ام بود و قالیچه ای که پدرم جزو جهیزیه داده بود آورده بودم اینور. فقط این دو قلم را نمیدانستم چه کار باید  کنم.

مغزم با سرعت زیادی وقایع یک سال آینده را پیشبینی میکرد. دسته چمدان را بیرون کشیدم. پتوی روی تخت را جمع کردم و انداختم روی کولم. مسیح توی حمام بود داشت نصفه شب دوش میگرفت. بند بند تنم میلرزید. دستم روی دستگیره در ماسیده بود. مثل سگ ترسیده بودم که بیاید بیرون و مرا در آن وضعیت ببیند. میترسیدم دستگیره را که بدهم پایین بیاید بیرون. توی راهرو ایستاده بودم و زل زده بودم به در حمام. صدای آب نمیآمد. میدانستم فرصت دارم ولی میترسیدم اشتباه محاسبه کرده باشم. میترسیدم با قیافه خشمگین بدود دنبالم و من مجبور شوم قید چمدان و پتو را بزنم و بدوم. همه این صحنه ها و تاریکی و سردی هوا و سنگینی پتو باعث شد که دستم از روی دستگیره در سر خورد. آرام فاصله در خروجی تا اتاق خواب را برگشتم. در اتاق را بستم و خوابیدم. باید میرفتم. ولی این ترس لعنتی نگذاشت. ترس از اینکه برای همه دردسر شوم. اینکه پدر مسیح که بدحال است طوریش شود و مادر و پدرم ندانند که بروند دیدنشان یا نه. ترس از اینکه خودم از اینور دنیا جرئت نکنم زنگ بزنم و تسلیت بگویم. ترس از اینکه شبها کجا بخوابم. گیرم که توی ماشین حمام و غذا را چه کار کنم. از همه مهمتر این پتوی سنگین که به واسطه اش مطمئن بودم نمیتوانم بدوم.

نرفتم ولی همه چیز تغییر کرد. به مسیح گفته ام که تصمیم دارم بروم. فکر میکند مزخرف میگویم و میخواهم بترسانمش. آخر چه کسی آدمی را که نزدیک 20 سال است میشناسد ول میکند برود. ولی من هر چه قدر که سر خودم را کلاه میگذارم ولی نمیتوانم فراموش کنم که دختر کوچکمان را نمیخواست که چقدر اذیتم کرد که چقدر درد داشت حرفهایش وقتی که میگفت الآن سختش است بچه داشتن و باید بیندازیمش. میگوید اوایل ترسیده بود ولی بعدش نظرش عوض شد . چرا حس میکنم دروغ میگوید. چون مهربانیهایش تقریباً همزمان شد با وقتی که فهمید بچه مان ماندنی نیست.

تصمیم دارم یکی از این روزها بنشینم جلویش و بگویم که عشق من به دختر کوچکمان بزرگتر از عشقم به تو است. که من آدمی را نمیخواهم که بترسد و از همه بدتر موقع ترس یادش برود که این آدمی که جلویش ایستاده است را سالیان سال است که میشناسد. بگویم یادت است که می گفتم اینطور حرف نزن. دل بچه مان کوچک است. یکوقت میشکند و میگذارد میرودها. حالا دل من هم شکسته است.