بایگانی ماهانه: اوت 2011

لالایی مادر اجاره ای

استاندارد

مسیح رو مبل دراز کشیده و داره تلوزیون میبینه. کنترل دستشه و از این کانال به اون کانال میپره. ساعت یازدهه . از حموم میام بیرون و میشینم رو اون یکی مبل روبروی تلویزیون. الآن مدتهای مدیده که به یه عصبانیت مزمن دچار شدم. عصبانیت از دست مسیح مقدس که چندین ساله قراره هفته دیگه شروع به تلاش برای تولید بچه کنه. این پاسکاریها سه سال پیش از این ماه به ماه بعد بود . تو یک سال گذشته به وعده های هفته گی تقلیل پیدا کرده.چطور میشه  سه سال از دست یکی عصبانی بود !!!! تلویزیون داره یه برنامه نشون میده در مورد مادرهای اجاره ای.

http://www.bbc.co.uk/programmes/b013y232

هم یه جورایی زیباست و هم دردناک. تا میشینم کنترل رو بر میداره که برنامه رو عوض کنه. میدونه که چقدر حساسم به این جریان. انگار اگه برنامه رو عوض کنه من یادم میره که حداقل سه ساله منو با وعده وعیداش سرکار گذاشته. میگم عوضش نکن میخوام نگاه کنم . زیر لب یه غرهایی میزنه و بیخیال عوض کردن میشه. زل میزنم به صفحه تلویزیون. غصه همینجور تو دلم جمع میشه. یکم که میگذره میگم می خوای عوضش کن. میگه نه دارم نگاه میکنم. یکی از مادر اجاره ایها بچه رو با کلی داد و فریاد میزاد. ماما تندی میدتش دست اون یکی مامان. اونی که نزاییدتش ولی قراره بزرگش کنه. مامانی که زاییدتش از شدت درد از حال رفته ولی بچه روبهش نمیدن که ارتباط عاطفی باهاش برقرار نکنه. اون یکی مامان بچه رو چسبونده به خودش. کله مو تنظیم کردم پشت کوسن که مسیح خان اشکامو نبینه. اشکام گوله گوله میاد پایین. این خانواده عاقبت بخیر میشن انگاری. مامان و مامان اجاره ای و بابا رو چند وقت بعد نشون میده که با بچه حال میکنن و به نظر میاد همه خوشحالن. ته دلم پر ترسه که نکنه کار منم به اینجا بکشه. امیدمو از حضرت مسیح مدتهاست که بریدم . منتظر به معجزه م که مثل اینکه قرار نیست اتفاق بیفته. برنامه تموم میشه. میبینم که رفلکس صورتم قشنگ تو تلوزیون پیداست. فکر میکنم ای وای فهمید که داشتم زار میزدم. سرمو میارم بالا از پشت کوسن که ببینم اوصافش بعد دیدنه برنامه چیه. خواب خوابه.

امشب هم گذشت. بیخود نصفه شبی حموم رفتم.

Advertisements

باشد که بماند

استاندارد

خاله ام عادت داشت کتاب که میخرید صفحه اولش مینوشت «در فلان تاریخ خریداری شد. باشد که بماند.» این جمله مایه خنده من بود تو دوران بچه گیم هر وقت کتابی رو از بین کتابهاش بر میداشتم به این باشد که بماندش هار هار میخندیدم. بماند، من الآن چندین ساله که هی هر چند هر از گاهی یه وبلاگ میزنم چند تا پست مینویسم و ولش میکنم. اصل مشکل انتخاب سروره هی بین پرشین بلاگ و بلاگر و وردپرس سگ چرخ زدم و سر در نیاوردم کدومش بهتره. جدیداً به این نتیجه رسیدم هر چی آدم حسابیه انگار تو وردپرس مینویسه پس احتمالاً یه ارجحیتی به بقیه داره. یه مشکل دیگه هم اسم وبلاگ بود. مسخره ست ولی شاید چهار پنج ساله که من نتونستم یه اسم درست حسابی انتخاب کنم. راستی این قند قزل آلا از کجا اومده یا چه میدونم زرافه ای که چمدانش را در برلین رو سکوی قطار سریع السیر جا گذاشت. ملت نبوغی دارن تو اسم پیدا کردن. این دکتر پرنسس به گمانم اسم باحالیه تعجب میکنم چطور کسی تا حالا انتخابش نکرده بود. شک کردم نکنه پرنسس رو اشتباه تایپ کردم!!!!! البته این اسم هم از تراوشات ذهن خلاق من نیست. تو فیس بوک یه دختره عمله ای جزو دوستامه که تو شرمندگی هنوز پاکش نکردم. یارو مال یه کشوری تو اروپای شرقیه و داره دکترا میخونه تو یه رشته فکستنی. محتملاً الآن تموم کرده باشه نمیدونم. این یارو که خیلی هم ماشااله تپل مپل و نازه (ماشااله) تو استتوسش خودشو خیلی تحویل گرفته بود نوشته بود که بزودی دفاع میکنه و میشه دکتر پرنسس. دوستاشم هی قربونش رفته بودن و من رسماً داشتم بالا می آوردم از این همه اعتماد به نفس. اصلاً بعضیها خیلی خوشحالن بابت این چند سالی که حروم این مدرک دکتراشون میکنن. خلاصه گرچه ما بالا آوردیم سر این اسم ولی تصمیم گرفتیم بزاریمش سر در وبلاگمون. ولی زیاد جدی نگیریدش من اصلاً ادعای دکتری ندارم یه درسکی میخونم و نفس نفس میزنم که خودمو برسونم ته خط، این بار لعنتی رو که 4 ساله دارم میکشم بزارم زمین البته با اجازه سوپروایزر محترمه. پرنسس که واسه خنده ست در واقع.

ختم کلام اینکه این وبلاگ امروزسه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مقارن با 25 مرداد 1390 کلید خورد. «باشد که بماند»