بایگانی ماهانه: سپتامبر 2011

فردی مرکوری عزیز ببخشید که دیر شد تولدت مبارک

استاندارد

فردی مرکوری

دیروز تولد فریدی مرکوری* کبیر بود. مسخره اینجاست که من تو فیس بوک هم همیشه دیر تولدارو تبریک میگم. معلوم نیست چه دردی دارم میبینم که اون گوشه نوشته تولد فلانی و فلانی ولی اونقدر عقبش میندازم تا فردا پس فردا که پیغامهای تبریک رفقا اومد رو دیوارم و احیاناً صاحب تولد یک کامنت گذاشت و از همه اهل منزل تشکر کرد من میرم پاش مینویسم «شرمنده که دیر شد … «. الآن که فکر میکنم من تو زندگیم هم همیشه اینجوری بودم همه کارهامو نشستم زل زدم که وقتشون بگذره بعد هول هولکی تو وضعیت شرمنده دیر شد انجامشون دادم.

واسه اونایی که نمیدونن، فردی مرکوری خواننده گروه کوئین  ** بود. راک میخوند و هم تو زمان خودش و هم الآن بسیار معروف بود و هست بطوریکه خیلی از خداهای دنیای موزیک مثل التون جان بهش اقتدا میکنن. اونجوری که میگن اصالتاً ایرانی بود و زرتشتی و خانواده ش به هند مهاجرت کرده بودن و ایشون متولد هند بود. یکی از دلایلی هم که ایرانیها بهش خیلی علاقمندن همین اصالت ایرانیشه. اسم کوچیکشو من شنیده بودم فریدون بوده ولی ویکی پیدیا میگه فرخ. احتمال داره بدلیل شباهت فریدون و فردی ملت تخیلاتشون گل کرده باشه.

فردی مرکوری تو زمانی که همجنس گرا بودن خیلی ننگ بود، گی بود و شایدم یکی از دلایلی که هیچ وقت ایرانی بودنشو اعلام نکرد گی بودنش  بود شاید البته. که یه موقع خون برادران عرزشی به جوش نیاد. نکته جالبش اینه که ازدواج کرد و بعداً فهمید که گیه و شروع کرد به رفتن با آدمهای دیگه و همیشه میگفت زنش بهترین دوستش بوده و هیچ کسی بعداً نتونسته جای اونو بگیره.

فردی مرکوری بعداً طبیعتاً به خاطر روش زندگی و ارتباطاتش ایدز گرفت. یکی دو هفته قبل از فوتش اومد تو تلویزیون و اعلام کرد که ایدز گرفته و الآن هم که دیگه در بین ما نیست.

گوگل کار بسیار زیبایی کرده بود و لوگوشو دیروز اختصاص داده بود به بزرگداشت فردی مرکوری. من لوگو رو این زیر گذاشتم ولی رو اصلش که کلیک میکردید آهنگهای کویین رو پخش میکرد.

 لوگوی گوگل تولد 65 سالگی فردی مرکوری
لوگوی گوگل تولد 65 سالگی فردی مرکوری

ولی برای من جالبترین مسئله در موردش طرز لباس پوشیدن و آرایشش بود. بچه که بودم ازش میترسیدم. اون دماغ خیلی کوچولو و دهن بزرگ با دندونایی که انگار داشتن میپریدن بیرون و اون سبیل بیربط منو هاج و واج میکرد. الآن بیشتر از این تعجب میکنم که بعضی آدمها چقدر شجاعانه به جنگ سنتها میرن و از خط کشیهای اجتماع که بقیه بهشون عادت کردن میگذرن. حتماً هزینه این پرواز رو هم میپردازن ولی در عوض بجای اینکه کرم خاکی باشن و تو خاک خودشونو قایم کنن بالاشونو باز میکنن و اوج میگیرن.

Dear Freddie Mercury you did break free.

 

 

 

* Freddie Mercury

** Queen

Advertisements

خرس چاقالوی فرنگی

استاندارد

همکارم میگه میخوام برم یه چیزی بگیرم برای ناهار تو چیزی نمیخوای؟

همین الآن ناهار خورده ام. سالاد کاهو با تخم مرغ و خیار و دو پر هم *. فکر میکنم چایی با بیسکوییت میچسبه. میگم برام یه بیسکوییت بگیره. بر که میگرده یه بسته بیسکوییت مک ویتیز شکلاتی رو میزاره رو میزم با یه چیپس و یه موز. ای بدبختی یعنی پولی که من بهش دادم به این همه چیز رسید یا شاید کرم (بر وزن بغل یا دغل) خودش بوده. آدم سگ باشه خرس نباشه. موز که عددی به حساب نمیاد میوه ست رژیمیه . تندی میخورمش پشتشم پاکت چیپسو باز میکنم و تند تند میخورمش. مادر جان اینهم رژیمی بود؟؟؟ بیسکوییتو میزارم واسه یکی دو ساعت دیگه با کافی. ولی مگه لعنتی ول میکنه. یا بعبارتی من معتاد مگه میتونم دو ساعت بیسکوییت رو میزم بزارم و ندید بگیرمش. یه چهار پنج تاشو میخورم. بعدشم بدو میرم یه کافی درست میکنم سر آخر دو سوم بیسکوییت رو خوردم و با یه شکم باد کرده نشستم پشت میز و غصه میخورم. من نمیدونم این بیسکوییتها انگار انحتاری عمل میکنن. وقتی میرن تو شکم آدم هر چی دو و ورشون هستو هم انگار جذب میکنن و میچسبن به چربیهای شکم آدم.

من کلاً آدم چاقی نیستم ولی روی وزنم خیلی حساسم یعنی تو دور و وریام کسی سر کارتر از خودم ندیدم. بچه که بودم نی قلیون بودم. افتخارم کمر باریکم بود حواسم نبود که همه جام باریکه فقط کمر نیست. یازده دوازده سالم بود که مریض شدیم رفتیم بیمارستان. وزنمون کردن و من 26 کیلو بودم. این اولین خاطره ایه که از ثبت وزنم دارم. بعداً طبیعتاً وزنم اضافه شد. وقتی رفتم دانشگاه 41 کیلو بودم. تو دانشگاه دیگه به این نتیجه رسیدم که لاغرم رفتم باشگاه یه ماهی و هی وزنه زدم و هی خوردم که به قول مامانم جون بگیرم یکم. شدم 46 کیلو. همون موقعها بود که مسیح بهم ظهور کرد. چند سالی بس که خوش بودیم اصلاً یادم رفت وزن کیلویی چنده.  فکر کنم وقتی افتادیم تو دعوا و مرافعه طلاق طلاق کشی تازه فهمیدم که مثل خرس شدم. 60 کیلو شده بودم. رفتم دکتر، رژیم گرفتم غصه خوردم و شدم 52 کیلو.

الآن حدود ده سالی از اون موقع میگذره. 55 کیلوام. گاهی که بالاتر میرم مثل الآن دپ میزنم شدید. چند هفته ایه به خودم فشار میارم میرم می دوم. بعدش مثل خرس میخورم صبح خودمو وزن میکنم میبینم هنوز برنگشتم به 55 خودمو امیدوار میکنم که یبوست گرفتم برینم گلاب به روتون اوضاع حل میشه. ولی اصلاً نمیفهمم چمه. چرا کنترل غذا خوردنم از دستم خارج شده.

داشتم یه سایتی رو نگاه میکردم که لباسهای خوشگل خوشگل داره یه دامن خوشگلی* دیدم فکر کردم بخرم. تصمیم گرفتم یه قلک بزارم کنار دستم هر وقت تصمیم گرفتم خوراکی بخرم پولشو بندازم تو قلک. اینجوری هم مشکل خرسی حل میشه هم مشکل بی لباسی. اولین کاری که وقتی درسم تموم شد و رفتم سر کار میکنم اینه که همه لباسهای قراضه مو دور میندازم و لباسهای شیک تو مایه این دامنه میخرم وهمیشه با دامن تنگ و کفش تق تقی میرم بیرون. مسیح جان شما هم حرف زدی کله تو میکوبم به سقف

* Ham

* http://www.asos.com/ASOS/ASOS-Twisted-Pencil-Skirt-in-Tartan/Prod/pgeproduct.aspx?iid=1703221&cid=13794&sh=0&pge=1&pgesize=20&sort=-1&clr=Yellow+check

کلید خوردن تزنویسی من

استاندارد

دو هفته ایه که درس خوندنو بوسیدم گذاشتم کنار. عالیجناب مسیح دیگه سر کار نمیره و داره آماده میشه برای درس و مدرسه. چند روزی رفتیم لندن دنبال خونه گردی. هر دفعه من با قرولند میرفتم ولی میرفتم و تمام روز دلم مثل سیر وسرکه میجوشید. بعدش خونه پیدا کردیم و یه کله رفتیم لب دریا هوا خوری که خستگی دنبال خونه گردی از تنمون در بیاد!!! ولی مگه من با این همه درس، دریا و هوای آفتابی بهم چسبید. برگشتیم و اومدم سرکار ولی انگار پشتم هوا خورده بود. هفته گذشته هر روز اومدم سرکار، دیر البته همچین لردی حول و حوش ساعت 12. کامپیوتر و لپتاپم رو روشن کردم و بکوب فیس بوک گردی کردم. وبلاگ خوندم . رادیو جوان گوش کردم. آخر وقت سگ لرز گرفتم، تو شرمندگی خودم چند ساعت بیشتر موندم باز هی فیس بوک چک کردم. آمازون دنبال بلوز گشتم و وب گردی کردم دنبال یه قرارداد خوب آیفون 4 .آخرشم با اخلاق گه مرغی شب دیروقت رفتم خونه . دیشب خواب دیدم که ایرانم و بی پول. از یکی سیصد هزارتومان قرض کردم و یارو پولشو میخواد. تو خواب عرق مرگ زده بودم. با بابام راه میرفتیم بابام دو زاریش افتاد چه مرگمه یه پولی بهم داد که کارم راه بیفته. صبح که از خواب بیدار شدم ساعت 5:30 یا شایدم 6 بود. خوابم کلافه ام کرده بود با این وضع پیش برم تا آخر عمر دستم پیش بابام درازه. چهار سال بورسیه داشتم ( از دولت ایران نه آ ، خداییش ما از اوناش نیستیم) از جون(ماه میلادی) بورسم تموم شده طفلک بابام خرجمو میده و من نشستم عین گوسفند فیس بوک چک میکنم. صبح کله سحر هر چی گشتم یه مقاله پیدا کنم یکم علم و دانش کسب کنم مگه پیدا میشد. خیر سرمون داریم اسباب کشی میکنیم. روز روزونش نمیشه چیزی رو پیدا کرد الآن که همه چی تو جعبه ست دیگه اصلاً امیدی نیست. کشوهای زیر تختو یکی یکی میکشیدم بیرون کاغذها رو چک میکردم دنباله یه مقاله . مسیح تو خواب غلت زد و زیرلب قر زد سر و صدا نکن بزار بخوابیم. آخرش مقاله پیدا نشد ولی از وقتی که اومدم سر کار ولگردی رو گذاشتم کنار و دارم کار میکنم. تا جون سال دیگه وقت دارم البته این یک سال وقت اضافه ست وگرنه اگه آدم بودم باید دو ماه پیش تموم میکردم. از امروز شروع کردم به نوشتن تزم. از امروز همینطور که رو نتایجم کار میکنم و کدم رو اصلاح میکنم تزم رو هم مینویسم. این اصلاحات دیوانه کننده ست. یعنی امکان نداشته ورودی برنامه مو عوض کنم و یه چند تا باگ در نیاد تو کدم و یه هفته ای نرم سر کار. در هر حال خدا بخواد و خلق خدا اجازه بدن میریم به سمت دکتر شدن.