بایگانی ماهانه: ژانویه 2012

do a barrel roll

استاندارد

تو گوگل تایپ میکنم

do a barrel roll

همش رو هم لازم نیست تایپ کرد. من شانسی دیدم. کلی هیجان زده شدم.

Advertisements

زمانی برای برداشتن نقابها

استاندارد
چشمها را باید بست

چشمها را باید بست

خاله خانم تپل است و گرد و قلمبه. مجبور است دامن چین چین بپوشد و بلوزهای به قول خودش جادار . خودش میگوید مادر است دیگر و باید لباس پوشیدنش مادرانه باشد. خاله خانم از اول چاق و تپل مپل بود. در خانه پدری که بود ورزش میکرد ، خیاطی میکرد و پلورهای رنگ وارنگ میبافت و منتظر شوهر بود. دوست پسری هم در چنته نداشت. لافش را میزد البته. شوهر کردنش کمی به درازا کشید به نسبت آن زمان البته. شوهر خاله محترم آقایی بود، که البته کماکان هست، قد بلند و خوش تیپ که البته موهایش شاید کمی زود به جو گندمی زده بود. الکل میخورد، سیگار میکشید، دوست دخترهای جدی داشت که با یکیشان بیشتر از یه دهه توی یک خانه زندگی کرده بود ، باور کنید تو ایران، بعد دختره را از سر یاز کرده بود و فرستاده بود خانه شوهر و خودش به دنبال دختر آفتاب و مهتاب ندیده میگشت. شوهر خاله خانم بعدها در هر فرصتی اشاره ای به چاقی خاله خانم میکرد و دخترهای خوش هیکل ترگل ورگل دانشجو را که در مسیر رفت و آمد شوهر خاله خانم پشت تلفن عمومی صف میکشیدند را به رخش میکشید. مادرم تعریف میکرد که خاله خانم معتقد است تمام دخترهایی که مانتوی تنگ میپوشند ج.ن.د.ه هستند. . یا بی پدر مادرند یا مادرشان هم ج.ن.د.ه هست و پدرشان هم سرش توی پدرسوختگیهای خودش است. مامان خانمی اینها را  میگفت و حرص میخود . خاله خانم خود اگر اندام قابل ارائه ای داشت خودش سردرمدار مانتو تنگ پوشها بود ولی حالا که ندارد چاره را در تاختن به این قشری که خودش آرزوی بودنش را دارد، میبیند.

مامان خانمی من بینهایت زیباست. سفید و بلوند با چشمان میشی و گونه هایی برجسته و دهانی کوچک و زیبا. مامان خانمی علاوه بر زیبایی بسیار خوشتیپ است. آقای پدر نازش را میکشد و حسابی خرجش میکند. حوص کند ماشینش را عوض کند و بنز یا بی او و سوار شود در چشم بر هم زدنی خواسته اش برآورده میشود، البته متوجه هستید که چشم برهم زدن یکی دو ماهی در قاموس ماشین خریدن ممکن است طول بکشد. دور اتاق مامان خانمی پر از کمد است و همه پر از لباس و مانتو و کفش و کیف که به جرئت میگویم که نصفش را نپوشیده است. مامان خانمی همین الآنش هم مانتوهای تیتیش مامانی و تنگ میپوشد. پای تلفن میگویم مامان جان باز که بگیر بگیر شده . گیر داده اند به حجاب و ملت را میگیرند. میگوید بزار بگیرند بهتر. دیگر خیلی افتضاح شده بود. مانتو میپوشند که نصف کونشان بیرون است. اصلاً اینها را باید بگیرند حقشان است. مامان خانمی زیبا که خودش مانتو تنگ میپوشد و من یادم است که تا همین چند وقت پیش شلوار برمودا میپوشید که نصف ساقش معلوم بود با کفش تق تقی لژ دار بیرون بودن نصف کون را حتی با شلوار عیب میداند ومستوجب مجازات.

خارج از ایرانم. ایرانیها به مناسبت عید قرار گذاشته اند در رستورانی ایرانی. من هم میروم.  بیشتر افراد آدم حسابیند. خانم کنار دستی ام پزشک است و شوهرش استاد دانشگاه. خانمی ست کوتاه و تپل با باسنی بزرگ. آنطرفتر خانم دیگریست که شاعر است و شوهرش انگلیسی . خانم و آقای دیگری هم هستند که در کار ساخت و ساز ساختمانند. خانمها همه بی حجابند اما حواسشان بوده که آستین هایشان بلند باشد و یقه هایشان بسته. خانمی /دختری وارد میشود به همراه پسر بسیار چاق انگلیسی. این دختر خانم قیافه اش با همه فرق دارد . دلیل اصلیش هم این است که بلوزش آستین حلقه ایست و پوست سفیدش بین آن همه سیاهی به چشم میاد. به خودش رسیده آرایش کرده و موهای طلاییش را سشوار کشیده. بین افراد هر میز برای چند لحظه پچ پچی در میگیرد که زود البته سرکوبش میکنند. خانم دکتر بغل دستیم میگوید وااا اینارو کی دعوت کرده؟ میگویم چطور مگه؟ پیش خودم سریع به این نتیجه رسیده ام که دخترک خودفروشی چیزیست که اینطور جماعت را پریشان کرده. میگوید: قیافه شو ببین با اون لباس پوشیدنش . خطرناکه آخه برای شوهرهامون. و خدا وکیلی دخترک جور غیرعادی نیست. قد بلند است و خوش هیکل که البته در قاموس خاله خانمها که شوهرانشان به بادی بندند انگار گناهیست نابخشودنی مخصوصاٌ اگر زیباییها را زیر لباس بدقوراه و زشتی پنهان نکرده باشد.

این روزها در فضای سایبر و صد البته در کنج خانه ها و بیرون در خیابانها جنجالیست بر سر عکسی از گلشیفته. گلشیفته دلش خواسته لخت شود جلوی دوربین بایستد و با چشمانی مظلوم به ما که این پشت دوربینیم نگاه کند و بگوید ها حالا ببینید مرا آنگونه که هستم. و اینبار خط ممنوعه سینه های یک زن است. من اصلاً کاری به درست بودن و غلط بودن کار ندارم. تصمیمی بوده شخصی که صد البته به من نوعی هیچ ربطی ندارد. اما جالب ولوله ایست که بین خاله خانمها افتاده. عده ای او را نماینده خود فرض کرده اند و دلخور شده اند که حق نمایندگی به جا نیاورده.  دوستی در پاسخ یکی از این افراد نوشته بود نماینده گان شما در مجلسند که حق و حقوق شما را میخورند و کسی جرئت اعتراض ندارد. عده ای بسیار زیادی هم خود را مالک تن وبدن ایشان فرض کرده اند و به فحاشی پرداخته اند و من مطمئنم در این میان هستند کسانی که نگران شوهران چشم و گوش بسته شان هستند که یک وقت خدای نکرده متوجه شوند سینه های خوش فرم و هیکل زیبا هم وجود دارد آنهم نه فقط در بین خانمهای معلوم الحال و هنرپیشگان پورنو و احیاناً از را بدر شوند.  البته در این میان هستند کسانی هم که بیطرف مانده اند و یا از این حرکت متهورانه دفاع کرده اند.

من معتقدم که این حرکت جدای از عکس العملهایی که برانگیخته است در تاریخ کشورم ثبت خواهد شد . گلشیفته درست بعد از جایزه گرفتن فیلمی که به عینه عادت به دروغ و ریا را در بین مردم ما نشان میداد. نقاب دروغ از چهره برداشت. صاف و صادق جلوی ما ایستاد تا او را آنگونه که هست ببینیم. و اما با خودمان صادق باشیم چند نفر ما را آنگونه که هستیم میشناسند.  این نقابها حتی در مواجه با خود واقعیمان هم بر چهره مان دوخته شده اند. میبینید جالب است که من اگر نقاب بردارم هم من واقعی را میبنی هم خودت را

پینوشت: و اما نظر شخصی من : من با درخت گلابی عاشق شدم. عاشق میم کوچک که دیوانه وار زیبا بود و شیرین. این دختر کوچک برای من همیشه همان میم درخت گلابیست. آن موقع هم عاشق دیوانه بازیها و آزاد بودنش بودم. فرقی نمیکند که بعداً چه کار کند و چقدر با کارهایش ستونهای پوسیده عرف را بلرزاند. من با قبول کردن آزاد بودنش او را همانگونه که هست همیشه دوست خواهم داشت.

اصغر و سیمین و نادر

استاندارد

دیروز گوله گوله اشک ریختم در حین تماشای جایزه گرفتن اصغر فرهادی. کل روز رو شاد بودم. از اینکه این ملت بیگناه و بیپناه حداقل بهانه ای پیدا کرد برای فراموش کردن غصه ها و حداقل کمی شاد بودن.

فیلم رو تازگیها دیدم . دوست آقای مسیح خونمون بود و من پیشنهاد دادم فیلم رو ببینیم. کلاً سلیقه فیلمی من و مسمسک یه چیزیه تو مایه های مقایسه علاقه به موسیقی کلاسیک و علاقه به چشم گوسفند تو کله پاچه . یعنی رسماً اینقدر پرت از هم. وسطهای فیلم اون جاها که هنوز بحث بیشتر در مورد پدر آلزایمری بود مسیح باز توهم زد که من کارگردان فیلمم و مستوجب نکوهش به دلیل نشون دادن بدبختی ملتی که احتمالاً در خوشی غرقن. بعد من تلویزیون رو خاموش کردم ودوست مسمسک اصرار که حالا یه خورده دیگه شو ببینیم و مسمسک هم رضایت داد به دیدن فیلم. باز فیلمو آتیش کردیم و اینبار دوست مسمسک کوس رسوایی رو به صدا در آورد که ای بابا اینا فقط فیلم میسازن که مردمو غمگین کنن و اصلاً کلاً انگار مردم نباید شاد باشن!!!!!! ای بابا حالا یکی ایشون رو بگیره. من بعدش پیشنهاد کردم که فیلم رو جمعش کنیم و احیاناً بریم فیلم اخراجیهای 3 رو تماشا کنیم که برای آدمهای الکی خوش ساخته شده انگاری. پیشنهادم البته باعث دلخوری شد مخصوصاً که بعدش به مسیح گفتم نمیتونیم که همیشه تارزان و مرد عنکبوتی نگاه کنیم. خلاصه این دو نفر لطف کردن و اجازه ندادن فیلم به خوشی از گلوی من پایین بره. فیلمی که بازیهاش واقعاً غافلگیرم کرد. داستان فیلم و ارتباطش با بیننده بینظیر بود و من هر چقدر درباره الی رو نفهمیدم با تمام وجودم با جدایی نادر از سیمین عشق کردم.

فکر میکردم قراره یه خبر خوب دیگه رو هم برای اولین بار اینجا بنویسم و چقدر هم بابتش ذوق زده بودم. اشتباه کرده بودم. متاسفانه خبر خوش دوم منحل شد. ببینیم تا بعد از آبان و آذر خدا چی میخواد.

درضمن اسکورسیزی هم جایزه گرفت بابت هوگوی زیبا. من این هفته حتماً میرم ببینمش.

سایه سرد یک متولد آبان ماه

استاندارد

الآن چند ماهیه که داریم تلاش میکنیم برای بچه. یه پستی گذاشته بودم چند وقت پیش اینجا در مورد یه برنامه تلویزیونی در مورد مادر اجاره ای که مسیح جان وسطش خوابش برده بود. یه دو سه روز بعدش دراومد که کوچولو فکر کنم دیگه باید بچه دار شیم نکنه یه وقت مثل اون برنامهه ما هم اون بلاها سرمون بیاد. من گفتم ااا تو که خواب بودی گفت نه بیدار بودم آخراش خوابم برد.

خلاصه اینکه معلوم شد اونقدر دیده که کفایت کنه برای تجدید نظر در به تعویق انداختن این امر خیر.  نمیدونم ترس از اجاره کردن مادر سیاه سوخته لاغرهندی بود (طفلکیها) یا مشاوره هایی که من به زور تهدید و کتک بردمش یا داروهای هموپاتی که زرت و زورت میل میکنم که انرژیم تغییر کنه که دنیام بشه اونجوری که میخوام، که مسیح جان از همون موقع ها کلهم متحول شد. این تحول از اونجا خیلی ارزشمند و قیرقابل باور بود که من حداقل سه سال بود که که فک زده بودم و گاهاً خودم رو به در و دیوار کوبیده بودم و حتی گاهی تاریخ طلاق رو هم تعیین کرده بودم و نهایتاً هیچ کدومش نتیجه نداده بود.

خلاصه که از چند ماه پیش ما گذاشتیم پشتش و خداییش من هر کاری که میتونستم کردم. هر روز صبح درجه حرارتمو اندازه گرفتم و ثبت کردم و نمودار کشیدم. کلی پول دادم یه دستگاه درست و حسابی مشخص کننده زمان تخمک گذاری خریدم. از ایران قرصهای بالا بردن باروری سفارش دادم و خلاصه هر کاری کردم که امکان این اتفاق فرخنده بالا بره و خداییش فکر نمیکردم هیچ اتفاقی تو تصمیمم اختلال وارد کنه تا اینکه: داشتم حساب می کردم که اگه این ماه بچه دار شیم فینگیلو کی به دنیا میاد…… آبان…… یا ابوالفضل. خداییش هرچی بالا پایین میکنم میبینم به ریسکش نمی ارزه بچه آبانی داشته باشم.

به مسیح میگم به گمانم بهتره این دوماه رو آنتراک بدیم. قیافه شو یه جوری میکنه که انگار کاسه ای زیر نیم کاسه س . حق داره من و آنتراک!!!!! میگم اگه این ماه بچه دار شیم آبان به دنیا میاد. قیافه اش مثل این میشه که روح دیده. دو روز بعدش میگه منم فکر کنم بهتره یکی دوماهی آنتراک بدیم یوقت واسه خودمون یه عمر دردسر درست میکنیم.

حالا جریان چیه.

من و مسیح سالیان سال باهم رفاقت داشتیم تا بلاخره کارمون به ازدواج کشید. تو یه مدتی که اوضاعمون قمر درعقرب بود شازده یه گریز کوچولو زد. طرف آبانی بود. وقتی رابطه ش با مسیح به هم خورد خشتکی بر سر ما کشید که هر کدوممون به سر و سینه زنان به یک گوشه دنیا پناه بردیم. تخصصی بس عجیب داشت این موجود در فحش دادن و تهدید کردن آدمها. جثه ای هم نداشتها ولی کاراش آدمو میترسوند شاید چون به نظر میومد تعادل روانی نداره یا از قصد نقش نامتعادل بودن رو بازی میکرد که آدمها کاسه کوزه شونو جمع کنن. خلاصه این موجود چنان جبروتی داشت که حتی فکرش تونست سالیان سال بعد فرسنگها دورتر از وجود گهربار خودش نقشه های دو تا آدم رو برای دو ماه متوقف کنه. یه ماه هم اضافه که نکنه اشتباهی بچه ای که آذر به دنیا میاد به آبانیها بره.

پینوشت 1: هیچ آدمی رو به زور نمیشه به کس دیگه چسبوند. آدمی که بخواد با آدم بمونه میمونه آدمی هم که نخواد رو با هیچ ترفندی نمیشه نگه داشت. شاید محبت گاهی جواب بده ولی فحش و فحش کاری و چاقو کشیدن و تهدید به اسید پاشی کردن یقیناً اگه احیاناً دوزار علاقه ای هم باشه رو از بین میبره. من معتقدم که اگه آدم قسمت نشد یه عمر وجودشو در اختیار کسی بذاره حداقل کاری کنه که تصویری که تو ذهن طرف یه عمر میمونه خوشایند باشه.

پی نوشت 2. با عرض معذرت خدمت تمام آبانیهای عزیز. من خودم دوستان بسیار خوب آبانی دارم ولی خوب اینم موردی بود که تو زندگی ما پیش اومد.