بایگانی ماهانه: فوریه 2012

اینجا بدون من

استاندارد

آخر خنده است وضع و حالم. مخم پكيده است به تمام معناي كلمه. اين كه يك فيلم ايراني بتواند اينطور كن فيكونت كند بسي جاي تعجب دارد. چند ساعت پيش فيلم اينجا بدون من را ديده ام. حيف كه اينجا خواننده چنداني ندارد ولي به همان چند نفري كه گه گداري گذرشان به اينجا مي افتد توسعه اكيد ميكنم كه بروند فيلم را ببينند البته شرمنده رفيقي كه دنبال ك.و.ن تپل آمده بود اينجا متاسفانه فيلم قلم مورد تقاضاي شما را در چنته ندارد. خواهشا اگر فيلم را نديده ايد بيشتر از اين نخوانيد. گرچه من اصلا قصد لو دادن فيلم را ندارم ولي حيف است كه حتي بدانيد بايد منتظر چه حسهايي باشيد. فيلم را بايد خام خام ديد. برويد و بعدا بياييد مخصوصا اگر شما هم شاد و خندان از پاي اين فيلم زيبا بلند شديد. خوب بس است بيشتر از اين نخوانيد.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آخر پاراگراف قبل خالي بندي عظيمي بود براي منحرف كردن ذهن خواننده ساده دل 🙂 وگرنه من عمرا الآن خوشحال و شاد و خندان باشم.
تا چند ساعت پيش كتابخانه بودم حسم بيشتر شبيه آدميست كه كابوسي ديده است و توي كابوسش گير افتاده است. من البته تجربه چنداني از كابوس بيني ندارم ولي آخرين بار كه حسي مشابه حس امروز داشتم بعد از ديدن فيلم مالهلند درايو لينچ بود كه عادت دارد کابوسهای شبانه اش را فیلم کند. فرق مالهلند درایو با بقیه فیلمهایش این است که در بقیه فیلمها از همان اول پتک را بر میدارد و به سر و رویت میکوبد ولی در مالهلند درایو نرم نرمک خرت میکند باورت میشود که همه چیز قشنگ است. خر میشوی و خودت را میسپاری دستش . میبرتت آن بالا بالاها و وقتی حسابی خرکیف شدی زیر پایت را میکشد.کنار می ایستد و تو را که ناباورانه سقوط میکنی تماشا میکند.

کارگردان اینجا بدون من، بهرام توکلی اما به مراتب ظریفتر بازی میکند. یقیناً فیلم به شدت وام دار فیلم نامه باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز است که من هنوز نه متنش را خوانده ام و نه فیلم اصلی را دیده ام. بعداً اینکار را میکنم ولی الآن دلم میخواهد با حسهایی که از فیلم دارم حالا حالاها لاس بزنم.  در این فیلم تا آخر کله پا نگهت میدارند . سرت شیره میمالند. ذوق میکنی. حسهای خوب پیدا میکنی. عاشق پارسا پیروزفر هم ممکن است بشوی 🙂 حتی اگر فیلم را در سینما ببینی و مثل من عادت داشته باشی دیر برسی به فیلم و چند دقیقه اول فیلم را هم حرص دیر رسیدن و از دست دادن تیتراژ را بخوری، آنوقت حتی ممکن است خوش و خرم و نهایتاً کمی گنگ از سالن بروی بیرون. هنر این فیلم این است که آخر فیلم و یا مثل من وقتی برمیگردی اول فیلم را دوباره میبینی تازه میفهمی که ای داد بیداد از اواسط فیلم زیر پایت را خالی کرده بودند و تو خبر نداشتی.

یادم است وقتی مرثیه ای برای یک رویا را دیدم فکر میکردم آخر مخ پکاندن است. پارسال فیلم دیگری دیدم که معروف بود که خیلی به قول اینوریها مایند بلویینگ است . اسمش یادم نیست ولی داستان فیلم در توکیوست به گمانم و یک پسر آمریکایی موقع تحویل مواد کشته میشود و بقیه فیلم در واقع بیننده به جای این پسر که حالا به لطف اینکه مرده قدرت پرواز پیدا کرده قرار میگیرد و همه چیز را ازچشم او میبنید. فیلم در واقع به زور فلش لایت و حرکات دوربین سعی داشت توهم ایجاد کند. ولی تاثیری که این فیلم ایرانی روی من گذاشت هیچکدام از این فیلمها نگذاشته بودند.یعنی رسماً در کتابخانه موقع درس خواندن حس میکردم کسی مرا میکشد داخل فیلم. یعنی توهم تا این حد. سه تا سیگار کشیده بودم بعد عمری به گمانم مخیله ام قاط زده بود اشتباهاً  برداشت کرده بود که چیز دیگری زده است.

عجیب بود هم فیلم و هم حسهایی که به بیننده میداد.

سیلی

استاندارد

تابستان است و هوا صاف و آفتابی. خانه مادربزرگ خانه سفید بزرگیست. خانه قدیمتر طوسی رنگ بود تازگیها رنگش کرده اند و سفید سفید است. بیشتر شبیه خانه های نقاشیهای بچه هاست. یک راه خاکی پت و پهن منتهی میشود به فضای بازی که دو و ورش چند تا درخت مو کاشته اند و فندق و گردو. درخت مو انگوری میدهد که من در عالم بچگی فکر میکنم حتماً شراب را از این انگور میسازند. فشارش که میدهی گوشت شیرین انگور قلفتی از پوستش جدا میشود و یک توده ژله ای شیرین سفت میافتد روی زبانت.روبروی راه خاکی پله های زمختی است که از دو طرف شروع میشوند و در ارتفاع دو متر ونیمی میرسند به در آهنی که قدیم آهنی بود و الآن آلومینیومیست. دو طرف در دو تا پنجره مشبک بزرگ است. مادربزرگ مهمان دارد. مهمانهایی که من خیلی دوسشان دارم. این مهمانها پسری دارند که اولین عشق زندگی من است. تا دری به تخته میخورد میم می آید هرجایی که من هستم و ما تخصص عجیبی داریم که ساعتها خستگی ناپذیر فقط حرف بزنیم .

آنروز اما من در حیاط ول میچرخم.  میخواهم مثلاٌ بگویم که تو برایم آنقدرها هم مهم نیستی. برایم عار است انگار دوست داشتن. سرکشم و دیوانه و کلاً آدمها را خیلی تحویل نمیگیرم. این غرور کذایی البته کماکان با من است. نمیدانم چند سالم است دبیرستانیم شاید. آنقدر بزرگ هستم که کارهای احمقانه نکنم. درخت گردو گردو داده . گردوهای سبز را باید پوستشان را کند تا رسید به مغز نرمشان. یک زمانی نایلون دستمان میکردیم و پوست گردوهای کذایی را میکندیم.گردوها رنگ سیاه غلیظی دارند که حتی از پشت نایلون هم دستها را سیاه میکنند. من راه جدیدی پیدا کرده ام. گردو ها را که بکوبی به دیوار بعد از چند باز پوستش له و لورده و در انتها کنده میشود. اما این حماقت بهایی دارد. گردو های له شده دیوار خانه مادربزرگ  را پر از لک و لوک سیاه کرده اند. هنوز هم باورم نمیشود با این کبر سنم چرا چنین کاری کردم. دیوار خانه مادر بزرگ را به گند کشیدم. مادرم ناگهان بالای پله ها پدیدار میشود. آنقدر عصبانیست که گردو در دستم خشک میشود. مرا میکشد دنبال خودش بالا. یادم نمی آید موقع رد شدن از وسط سالن با کسی سلام علیکی هم کردم یا نه. به میم میدانم که نگاهی نکردم. مادرم در آشپزخانه جلویم می ایستد و داد میزند که این چه کاریست که کرده ام. یادم نیستم چه جوابی میدهم. فقط یادم است که جلوی هم ایستاده ایم که خواهر از خود راضی میم می آید داخل آشپزخانه. هنوز وسط درگاهیست که نمیدانم چرا مادرم شیر میشود و میخواباند در گوشم. من هنوز مکثش را یادم است و شک را در چشمانش که در  طرفته العلینی جایش را به احساس قدرت داد. دخترک یک لحظه با تعجب نگاه میکند و بعد از همان دم در برمیگردد و من با بغض وسط آشپزخانه می ایستم. گریه نمیکنم. درد سیلی را اصلاً بیاد ندارم اما سوزش سیلی مادرم به روحم برای همیشه با من میماند.