بایگانی ماهانه: مه 2012

و بالاخره این خط دوم اضافی

استاندارد

چقدر منتظر امروز بودم. هنوز هم باورم نمیشه. همش فکر میکنم که نباید جدیش بگیرم چون نمیتونه واقعی باشه حتماً یه جای کارو اشتباه کردم و اشتباهی جواب مثبت شده. صبح تنها چیزی رو که تو دستشویی میشد جای لیوان استفاده کرد ، در اسپری مو، رو ورداشتم. توش جیش کردم و یکی ازین چوبای ارزون قیمت تست حاملگی انداختم توش. همون دو ثانیه اول یک خط قرمز پررنگ پدیدار شد و من تازه داشتم دنبال یه جایی میگشتم که بزارمش و پنج دقیقه دیگه برگردم که ببینم جواب چیه که یه خط کمرنگ دیگه آروم آروم شروع کرد به ظاهر شدن. اولش فکر کردم سایه خط رو دارم از زیر مقوا میبینم آخه من تا حالا این خط دوم رو ندیده بودم. بعد همینجور پررنگتر و پررنگتر شد در کمتر از 30 – 40 ثانیه. چند بار رفتم و اومدم و نگاهش کردم. هربار منتظر بودم که خط دوم به سبک اسرارآمیزی ناپدید شده باشه . آخرش بردم و تو کشو قائمش کردم .

با توجه به تصاویر دو بعدی ، سه بعدی ، طراحی و نقاشی موجود در 10، 12 تا اپلیکیشنی که دانلود کردم بچه من الآن قد یه دونه خردله به عبارتی یه توده سلوله به قد و قواره دو میلیمتر که با سرعت زیادی داره تقسیم میشه و با این فعالیتی که داره میکنه چنان منو از تک و تا انداخته که دارم از خستگی جون میدم. بچه من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عجب

میرم مدرسه میرم مدرسه جیبام پر فندق و پسته

استاندارد

مسیح بالاخره امتحانتشو داد و دیروز هم از پروژه ش به خیر و خوشی دفاع کرد. این بچه از روز اولی که رفت دانشگاه هر دو سه روز یبار بست میشست که من دیگه نمیتونم و میخوام برم انصراف بدم. اول قیافه ش غمگین میشد بعد به من میگفت ، در مرحله آخر زنگ میزد به مامانش و اون طفلکو نگران میکرد و بعد خطر از بیخ گوشمون میگذشت تا راند بعد.

مامانش همیشه پیشنهاد میداد که پسرم برو صحبت کن فوق لیسانسو ول کن از اول لیسانس بخون. چند بار هم به من گفت منم هر دفعه گفتم باشه ایده خوبیه. کلاً یاد گرفتم در 90 درصد موارد اصلاً احتیاجی به بحث و ابراز عقیده کردن نیست وقتی عقیده ایی اجرایی نباشه خود بخود اجرا نمیشه. میتونی بگی بله و چشم و همینیه که شما میگید و خیالت راحت باشه که عمراً ممکن باشه آب از آب تکون بخوره.

برخورد من البته فرق داشت. اصولاً حمله های عصبی ساعت دو و سه صبح رخ میداد و من با تکونهای مسیح از خواب میپریدم و مواجه میشدم با سوال همیشگی نمیتونم به نظر تو چیکار کنم؟ عین بز نگاهش میکردم تا خوابم بپره. لامصب خوابیدما خیر سرم،  و میگفتم که فکر خوبیه اگه داره اذیت میشه بهتره بره انصراف بده. جداً اگه انصراف میداد من سکته میکردم ولی میدونستم حالا که پول شهریه رو داده عمراً بتونه انصراف بده.

و آخرشم نداد یعنی اصلاً نمیشد انصراف بده. من بهش حق میدادم که سختش باشه. لیسانسشو بیشتر از ده سال پیش گرفته بود کلی رفته بود سر کار. بعدش تلک تلک بخاطر من پاشده بود اومده بود اینور دنیا دو سه سالی پشتش باد خورده بود اینجا تا جا بیفته و حالا داشت تو یکی از بهترین دانشگاههای اینجا درس میخوند، فکر کنم دانشگاهشون تو رشته خودشون جزو 5 تا دانشگاه اول دنیاست.، اونم با زبان الکن انگلیسی، خداییش کم و زیاد هممون الکنیم دیگه. با کی تعارف داریم. حالا همه اینا کم بود تغییر رشته هم بهشون اضافه شده بود.

اصلاً وا مصیبتایی بود این سال گذشته. انگار کرده بودنشون تو یه گونی و از استاد و کارمند جمیعاً ریخته بودن رو سرشون با چوب د بزن. یعنی در این حد از زمین و آسمون براشون امتحان و مشق و گزارش میبارید. حتی منم که کلاً فلسفه زندگیم اینه که اگه وضعیتی منجر به مرگ و یا احیاناً فلج از کمر به پایین و از اون بدتر از گردن به پایین نمیشه میشه باهاش کنار اومد و جای نگرانی نیست کم آورده بودم.

نگفته بودم من از کوچولوییم از نخاعی شدن میترسیدم یعنی بزرگترین ترس من نخاعی شدن بود. کسی هم دور و برمون خدا رو شکر همچین بلایی سرش نیومده ولی من نمیدونم کی و کجا این ترس افتاد به جونم.

بله بله ماگ سفید خوشگل استارباکس دست مرا گرفت و آمد خانه مان

استاندارد

نه که من دستش را گرفته باشم ها. نه خیر. خودش کلی گریه کرد و خوردش را به زمین کوبید که الا و بلا من اینجا بین این همه ماگ مثل خودم دلم میگیرد و تو که این همه چشمت دنبال من است بیا و من را وردار با خودت ببر. بعدش هم پرید توی کیفم . خودش شخصاً پرید عمراً من کمکش کرده باشم به جز اینکه سه ساعتی از وقتم را به جای کتابخانه در استارباکس گذراندم و سه بار میزم را عوض کردم تا نقطه کوری را که ماگ در دیدرس نباشد پیدا کنم و  به جای تز نویسی همه اش حواسم به این بود که کی آقای هندی پشت دخل و خانم گوگولی مو طلایی که میزها را تمیز میکرد حواسشان نباشد که بتوانم این لیوان تپلی سفید بلوری را چند صباحیست چشمم دنبالش است نجات دهم.

جای همتان خالی من وماگ سفیدم امروز صبح جلوی رودخانه روی بالکن نشستیم و کلی جای همه آدمهایی که ماگهای سفیدشان کماکان توی استارباکس منتظرشان هستند را خالی کردیم.

بیخوابی

استاندارد

ساعت  از نیمه ی شب خیلی وقت است که گذشته. من بیدارم و وق زده ام توی صفحه مونیتور و به این امیدم که چند سطری به این تز دکترای احمقانه ام اضافه کنم. یاد این افتاده ام که خیلی وقت است مست نکرده ام. از این مستهای درست و حسابی که تلو تلو بخوری و لیوان از دستت ول شود روی زمین. این قسمتی را که مستی و میدانی باید لیوان را نگه داری ولی دستت یاری نمیکند و لیوان ول میشود را خیلی دوست دارم. شیشکی میبندی برای منطق که توی کله ات دارد به در و دیوار میکوبد . برای همین من دوست دارم مست کنم و راه بروم. چک کنم که میتوانم روی خط صاف قدم بزنم یا نه و به ریب زدنهای خودم و تلاش مذبوحانه مغزم برای کنترل اوضاع بخندم.

مدتیست که انگار منطق فرمانروای کله من شده. حداقل ماهی چند بار بست مینشیند که یادم بیندازد در زندگیم کلی عقبم. باید بزرگ شوم ، بروم سرکار و بزایم. این آخریش از همه بدتر است. لذت هر چه مستیست را از سر آدم میپراند. دلم تنگ شده برای خود قدیمیم. زمانی بود که بال داشتم. میپریدم. من میخواهم که باز مست کنم و بچرخم و برقصم.