You whom I have taken from the ends of the earth

استاندارد

بچه ام . موهای فرم یکوری از زیر مقنعه شل سرمه ایم بیرون ریخته . راه نمیروم. یا میپرم ویا پرواز میکنم. کوچکم. تمام اعضایم در نهایت ظرافت و کوچکیست. آنقدر که غریبه ها را متعجب میکنم با 17 ساله بودنم. شیطانم و دیوانه. کیفم کوک میشود وقتی حواس پرتم یک لحظه جمع حرف پسرکی میشود که به رفیقش میگوید: این مو فرفریه از همشون خوشگلتره. سر یخچال جلوی بقالی ایستاده ام . از روی جوب پت و پهن میپرم و سمت چپ را میپایم برای فرصت رد شدن از خیابان. همان لحظه میبینمش… برای اولین بار… آنور یخچال کنارکیوسک روزنامه فروشی او هم دارد از شریعتی رد میشود. پاچه های کمی گشاد شلوار جینش را پاره کرده است. درست مثل پاچه های شلوار پارچه ای مدرسه من که گذرم را چندین بار به ناظم مدرسه انداخته و البته من هر بار با مظلومیت تمام مدعی شده ام که پاچه هایم به چیزی گیر کرده و پاره شده و کسی هم نبوده که برایم بدوزتشان. پیراهن جین خوشگلی پوشیده و حلقه های موهای سیاه و آشفته اش در پیچ و تاب باد تکان میخورد. قد بلند است و بینهایت خوش هیکل. آنقدر خوش هیکل است که تا به این لحظه کسی را با این قد و بالا ندیده ام.

بعدتر صورتش را میبینم. صورتش استخوانی است و سبزه. گونه های برجسته اش به سرخی میزنند و چشمان کشیده اش با آن بینی بی عیب و نقض و لبان کلفت هوش از سر آدم میپراند. نگاهم میکند با مهربانی لبخند میزند و چالهای گونه اش پدیدار میشوند و من مطمئنم … و هنوز هم تردید ندارم که میشناسمش. نه اینکه فقط دیده باشمش بلکه به یقین زمانی را قبلاً با هم سر کرده ایم. هیچگاه نمیفهمم دلیل این حس آشنایی را.

آن از روی جوب پریدن سر خیابان یخچال ، آن یک نگاه و آن یک لبخند زندگی من را برای همیشه بهم میریزد. ماهها میگذرد و من فقط نگاهش میکنم و او با لبخندش نوازشم میکند و من فرار میکنم. فقط یک چیز را میدانم. که از او میترسم. که چاره ای به جز فرار کردن ندارم. دلیل این ترس را هم هیچگاه نمیفهمم. فرار میکنم. دیگر حتی سر یخچال هم نمی ایستم برای لحظه ای. تا میبینمش تمام هم و غمم این میشود که تاکسی بگیرم و فرار کنم. ولی انگار سرنوشت جور دیگری رقم خورده است.

سرنوشتمان از همان 17 سالگی به هم گره میخورد. سالیان سال را باهم میگذرانیم. 10 سال بعد نامزد میکنیم جدا میشویم و سه سال بعدتر ازدواج میکنیم و از ایران میرویم.

بعد از این همه سال بسیاری از صبحها که چشمانم را باز میکنم. آرام نیمرخ زیبایش را نگاه میکنم و حیران میمانم که اینجایم. در کنار کسی که سالیان سال عاشقانه پرستیده امش. هنوز منگم از عظمت این عشق. هنوز باور نمیکنم که آنقدر سعادتمندم که کودک زیبای عشقمان را باردارم. میترسم … میترسم از این همه سعادتی که برای از دست دادن دارم.

Advertisements

یک پاسخ »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s