بایگانی ماهانه: اوت 2012

چرا!!!!!!!!

استاندارد

ماه گذشته دردناکترین روزهای زندگی من بود. روزهای انتظار و آزمایش و بازهم انتظار. باید اعتراف کنم که هیچ حوصله نوشتن ندارم ولی از وقایع بعدی اونقدر میترسم که احساس میکنم این ممکنه یکی از معدود فرصتهای نوشتن باشه.

اصلاً کاری به اون نمونه برداری کذایی ندارم ولی چقدر لذت بخش بود دیدن کودک کوچولویی که تند و تند تکون میخورد و شنیدن صدای قلب کوچولوش که عین گنجشک تند و تند میزد. مسیح بعد از تمام شدن نمونه برداری ضعف کرد و فشارش افتاد پایین. پرستار یه صندلی آورد و پاهاش رو گذاشت بالا و بهش آب قند داد. من اما حالم خوب بود. نمونه برداری رو دوست نداشتم اصلاً ولی مابین تصاویر اسکن صورت بچه م رو دیده بودم که بسیار شبیه صورت مسیح بود و مطمئن بودم که هیچ شباهتی به صورت یه بچه منگل نداشت. آخه چطور میتونستم تصور کنم بچه ای که پاهای کوچولوشو رو انداخته رو هم و نمیزاره ببینیم دختره یا پسر بتونه مشکل جدی ژنتیکی داشته باشه.

سه روز پیش بهمون زنگ زدن. بچه کوچیک بیگناهمون یه نقص ژنتیکیه بسیار نادر داره که بسیار جدی تر از سندرم داونه. کوچولومون در واقع اصلاً با این دنیا سازگار نیست و اگه با احتمال بسیار ضعیف به دنیا بیاد بیشتر از چند ساعت یا نهایتاً یکی دو روز نمیتونه زنده بمونه. به مسیح میگم شاید قرار بود تو یه دنیای دیگه بدنیا بیاد. شاید اگه جای دیکه به دنیا اومده بود زنده میموند.

گاهی کلمات برای بیان اتفاقاتی که میفته کافی نیستن. من احساس میکنم دارم یه فیلم سینمایی میبینم. بعد از دو روز اول که فقط گریه کردم انگار از بدن خودم خارج شدم و از بیرون دارم اتفاقاتی رو که میفته میبینم. هنوز باورم نمیشه این اتفاق برای خودم افتاده.

تنها حسن کل ماجرا اینه که برخلاف سندرم داون دیگه انتخابی وجود نداره. متاسفانه تنها راه قطع کردن بارداری و به دنیا آوردن بچه مونه.
حالا بلاخره میفهمیم جنیسیت بچه کوچیکمون چیه.

Advertisements

آدمها ممکن است گاهی خیلی غمگین باشند

استاندارد

آن روز کذایی هیچ چیزش با روزهای دیگرفرقی نداشت. ولی در کسری از ثانیه همه چیز عوض شد. خانمی از بیمارستان زنگ زد و خبر را گفت. بعدش من گریه م گرفت و خانم مهربان کلی سعی کرد با اعداد و ارقام امیدوارم کند. گوشی را که قطع کردم مسیح چنان گریه ای میکرد که غصه خودم یادم رفت. بعداٌ گفت که ترسیده من طوریم شود که البته متاسفانه من همچون بادمجان بم همیشه پایدارم و اگر بلایی قرار است سر کسی بیاید سر این کوچک هفت هشت سانتیست که مسیح از اولش هم چندان موافق حضورش نبوده.

روز بعد اول صبح میرویم بیمارستان. خانم مهربان پای تلفن غیبت دارد و جایش را به خانم دکتر هندی یا شاید هم پاکستانی داده است که دو تا پای سیاه چوب خشکیش به طرز عجیبی به کپل و شکم پهنی وصل شده است. خانم دکتر به گمانم شخص من را واجب القتل میداند به دلیل بالای 35 سال بودنم که این تراژدی را رقم زده ام. مسیح را کلاً ندید میگیرد و هنرمندانه سوالاتش را بدون پاسخ میگذارد. به گمانم ما را جماعت الکی خوشی در نظر گرفته که خوشگذرانیهای بی حد و حصرمان اجازه بچه دار شدن را ازمان گرفته و به جای اینکه از 20 سالگی کهنه بشوریم و بچه تر و خشک کنیم افتاده ایم دنبال درس و مشق . حالا پاهای چوبیش را روی هم انداخته و پشت یک فقره تخت و دستگاه سونوگرافی سنگر گرفته . سرش را رو به ما با تاسف تکان میدهد و پیروزمندانه اعلام میکند که با توجه به آزمایشات انجام شده احتمال سندرم داون از حالت عادی بیشتر است.

من کلاً نمیدانم چرا خانمهای دکتر بعضاً با خانمها خصومت شخصی دارند. من گاهی احساس میکنم به خاطر عمل شنیع خوابیدن به این بزرگواران بدهکارم. باری خیلی خونسرد مراحل سوزن کردن داخل شکم برای اعلام نتیجه نهایی را توضیح میدهد و بیرحمانه نظرم را در مورد انداختن کوچک بیگناه میپرسد.من نظرم را میگویم ولی نمیشنود و باز میپرسد و من باز میگویم. مسیح دستم را میگیرد و قیاقه بیرحم دکتر بناگاه پر از دلسوزی میشود. چرا اینها من را وادار میکنند حرف یه این تلخی را دوباره و دوباره تکرار کنم. تازه میفهمم که فقط دهانم باز و بسته شده و صدایی در نیامده است. این باز زور میزنم که واضحتر بگویم. بغضم میترکد و اشک و صدایم باهم آزاد میشوند.

سرنوشت موجود کوچکی به تصمیم لعنتی من بستگی دارد.