آدمها ممکن است گاهی خیلی غمگین باشند

استاندارد

آن روز کذایی هیچ چیزش با روزهای دیگرفرقی نداشت. ولی در کسری از ثانیه همه چیز عوض شد. خانمی از بیمارستان زنگ زد و خبر را گفت. بعدش من گریه م گرفت و خانم مهربان کلی سعی کرد با اعداد و ارقام امیدوارم کند. گوشی را که قطع کردم مسیح چنان گریه ای میکرد که غصه خودم یادم رفت. بعداٌ گفت که ترسیده من طوریم شود که البته متاسفانه من همچون بادمجان بم همیشه پایدارم و اگر بلایی قرار است سر کسی بیاید سر این کوچک هفت هشت سانتیست که مسیح از اولش هم چندان موافق حضورش نبوده.

روز بعد اول صبح میرویم بیمارستان. خانم مهربان پای تلفن غیبت دارد و جایش را به خانم دکتر هندی یا شاید هم پاکستانی داده است که دو تا پای سیاه چوب خشکیش به طرز عجیبی به کپل و شکم پهنی وصل شده است. خانم دکتر به گمانم شخص من را واجب القتل میداند به دلیل بالای 35 سال بودنم که این تراژدی را رقم زده ام. مسیح را کلاً ندید میگیرد و هنرمندانه سوالاتش را بدون پاسخ میگذارد. به گمانم ما را جماعت الکی خوشی در نظر گرفته که خوشگذرانیهای بی حد و حصرمان اجازه بچه دار شدن را ازمان گرفته و به جای اینکه از 20 سالگی کهنه بشوریم و بچه تر و خشک کنیم افتاده ایم دنبال درس و مشق . حالا پاهای چوبیش را روی هم انداخته و پشت یک فقره تخت و دستگاه سونوگرافی سنگر گرفته . سرش را رو به ما با تاسف تکان میدهد و پیروزمندانه اعلام میکند که با توجه به آزمایشات انجام شده احتمال سندرم داون از حالت عادی بیشتر است.

من کلاً نمیدانم چرا خانمهای دکتر بعضاً با خانمها خصومت شخصی دارند. من گاهی احساس میکنم به خاطر عمل شنیع خوابیدن به این بزرگواران بدهکارم. باری خیلی خونسرد مراحل سوزن کردن داخل شکم برای اعلام نتیجه نهایی را توضیح میدهد و بیرحمانه نظرم را در مورد انداختن کوچک بیگناه میپرسد.من نظرم را میگویم ولی نمیشنود و باز میپرسد و من باز میگویم. مسیح دستم را میگیرد و قیاقه بیرحم دکتر بناگاه پر از دلسوزی میشود. چرا اینها من را وادار میکنند حرف یه این تلخی را دوباره و دوباره تکرار کنم. تازه میفهمم که فقط دهانم باز و بسته شده و صدایی در نیامده است. این باز زور میزنم که واضحتر بگویم. بغضم میترکد و اشک و صدایم باهم آزاد میشوند.

سرنوشت موجود کوچکی به تصمیم لعنتی من بستگی دارد.

Advertisements

یک پاسخ »

  1. خانوم جان من نمی دونم که چی شد از اینجا سر در آوردم . ولی خوندمت و از نوشته هات خوشم اومد.

    امیدوارم که جواب آزمایش خوب باشه و بچه مشکلی نداشته باشه . تصمیم خیلی سختیه . من چاره ای نداشتم چون کوچولوی چند سانتی دیگه نمی خواست که با من باشه .

    • مریم جان ممنون که به اینجا سرزدی. ولی متاسفم که این موقع اومدی. بابت از دست دادن کوچولوت هم بسیار متاسفم. الآن چند روزیه که کارم اینه که تو خیابون آدمهایی رو بچه کوچیک دارن نگاه کنم و فکر کنم به اینکه آیا میدونن که چقدر سعادتمن که بچه شون سالمه. اصلاً خبر دارن که به چه راحتی ممکن بود یه اشتباه کوچولو همه چیز رو بهم بریزه. خیلی دردناکه عزیزم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s