چرا!!!!!!!!

استاندارد

ماه گذشته دردناکترین روزهای زندگی من بود. روزهای انتظار و آزمایش و بازهم انتظار. باید اعتراف کنم که هیچ حوصله نوشتن ندارم ولی از وقایع بعدی اونقدر میترسم که احساس میکنم این ممکنه یکی از معدود فرصتهای نوشتن باشه.

اصلاً کاری به اون نمونه برداری کذایی ندارم ولی چقدر لذت بخش بود دیدن کودک کوچولویی که تند و تند تکون میخورد و شنیدن صدای قلب کوچولوش که عین گنجشک تند و تند میزد. مسیح بعد از تمام شدن نمونه برداری ضعف کرد و فشارش افتاد پایین. پرستار یه صندلی آورد و پاهاش رو گذاشت بالا و بهش آب قند داد. من اما حالم خوب بود. نمونه برداری رو دوست نداشتم اصلاً ولی مابین تصاویر اسکن صورت بچه م رو دیده بودم که بسیار شبیه صورت مسیح بود و مطمئن بودم که هیچ شباهتی به صورت یه بچه منگل نداشت. آخه چطور میتونستم تصور کنم بچه ای که پاهای کوچولوشو رو انداخته رو هم و نمیزاره ببینیم دختره یا پسر بتونه مشکل جدی ژنتیکی داشته باشه.

سه روز پیش بهمون زنگ زدن. بچه کوچیک بیگناهمون یه نقص ژنتیکیه بسیار نادر داره که بسیار جدی تر از سندرم داونه. کوچولومون در واقع اصلاً با این دنیا سازگار نیست و اگه با احتمال بسیار ضعیف به دنیا بیاد بیشتر از چند ساعت یا نهایتاً یکی دو روز نمیتونه زنده بمونه. به مسیح میگم شاید قرار بود تو یه دنیای دیگه بدنیا بیاد. شاید اگه جای دیکه به دنیا اومده بود زنده میموند.

گاهی کلمات برای بیان اتفاقاتی که میفته کافی نیستن. من احساس میکنم دارم یه فیلم سینمایی میبینم. بعد از دو روز اول که فقط گریه کردم انگار از بدن خودم خارج شدم و از بیرون دارم اتفاقاتی رو که میفته میبینم. هنوز باورم نمیشه این اتفاق برای خودم افتاده.

تنها حسن کل ماجرا اینه که برخلاف سندرم داون دیگه انتخابی وجود نداره. متاسفانه تنها راه قطع کردن بارداری و به دنیا آوردن بچه مونه.
حالا بلاخره میفهمیم جنیسیت بچه کوچیکمون چیه.

Advertisements

یک پاسخ »

  1. حتما وقت مناسبش نبوده عزيزم.. هنوز فرصت زيادى دارى! يكى از ىوستان من هم همين مساله براش به وجود اومد و شش ماه بعد از ختم باردارى دوباره مادر شد. الان هم يه دختر سالم و تند و تيز و نازنين داره (-:

  2. عزیزم خیلی ناراحت کننده است . ولی‌ اینجوری دیگه بین ۲ راهی‌ نیستی‌. فقط فکر کن اگه متوجه نمیشدین و بعد از دنیا آمدن میفهمیدین دردش خیلی بیشتر بود.

    قوی باش و به خدا توکل کن. این کوچولو جاش تو بهشته. بار دیگه حتما به آرزوی دلت میرسی‌.

  3. آمده بودم ازت به خاطر یه خطی که زیر کامنت آن یاوه گو در وبلاگ خرس نوشتی تشکر کنم، که این مطالب اخیر را خواندم و بغضم گرفت. از وقتی دانستم (به قول ویولتا) بار شیشه داری خیلی هیجان زده شدم. آخر من هم یه نی‌نی دارم که حالا 15 ماهه است. و پیش خودم داشتم تجسم میکردم که تو و مسیح چه تجاربی (که برای همه مان مشترک است) را از سر خواهید گذراند و فکر می‌کنید که مثل اولین کاشفان انسانیت هستید! آخر همینطور هم هست. نه که هر انسانی یک موجود یگانه است؟ پس شاهد تولد و رشد هر کدام باشی تجربه‌ای همسان با اولین کاشفین را از سر خواهی گذراند. خیلی متاسفم. اما این را بدان که همیشه اولین حاملگی‌ها ریسکهای بیشتری دارند. و سن تو اصلا برای حاملگی مجدد دیر نیست. همسرم موقع به دنیا آوردن فرزند دوممان 40 ساله بود. قبلش هم سابقه انداختن یک بچه را داشت. اگر بدانی چقدر هنوز هم احساس گناه می‌کنیم. من در شهر خودمان شاغل نبودم و خیلی دلمان برای هم تنگ شده بود. چند روز او را پیش خودم بردم و برای آنکه بتوانم به کارم برسم، سریع از یک جاده میانبر کوهستانی با یک پاترول خشک به شهر خودمان باز گرداندم. هنوز 30 کیلومتر از شهرمان به سمت محل کارم فاصله نگرفته بودم که فهمیدم بچه سقط شده. هیچ کداممان هرگز ته دلمان خودمان را نبخشیده‌ایم. حالا دست کم شما تنها از بخت بد رنج می‌برید و مثل ما به خود به چشم قاتل نگاه نمی‌کنید. همسرم سه بار حامله شد. اولی پسر بود. و او عاشق دختر، دومی که سقط شد دختر بود. و سومی دوباره پسر. این پسرکم که محصول حاملگی در 39 سالگی است از پسر اولمان سالمتر است. خدا را شکر کن در جایی زندگی می‌کنی و به امکاناتی دسترسی داری که می‌توانی جلوی یک عمر عذاب یک موجود بیگناه را بگیری. دکتر پرنسس و مسیح عزیز به رغم غم توصیف ناپذیر از دست دادن عزیزان، زندگی همچنان ادامه دارد، پس همدیگر و زندگی را دوست بدارید.

  4. ای وای! من یه کامنت مفصا براتون گذاشتم، چی شد؟ اگه پاک شده فکر کنم کپی داشته باشم لطفا به من بگید تا دوباره بفرستم.
    (شامل ابراز تاسف و خاطره‌ٔ اندوهی مشترک بود.)

    • عزیییزم… کلی یادت کردم تو این چند روز. تازه درک میکنم که چی کشیدی. خیلی سخته که نمیتونم مواظبش باشم . این داره دیوونه م میکنه. وقتی دیدمش دلم میخواست بهش بگم نترسه من مواظبشم ولی میدونستم دستم کوتاهه . هیچ کاری نمیتونم واسش بکنم. فقط امیدوارم خدا تنهاش نذاره

  5. مو به تنم راست شد …
    واقعا متاسفم … خیلی خیلی متاسفم …
    بعضی دردها اونقدر به نظر زیاد میان که نمیشه حرفی زد یا حداقل من به خودم اجازه نمیدم حرفی بزنم …
    فقط از یک چیز مطمینم … دکتر پرنسس عزیز صبر داشته باش … هر دردی با زمان رقیق میشه … صبر داشته باش ….

  6. متاسفم بانو… هرچند هیچ کس در این دنیا – ولو جنینی که هرگز زاده نشده – جای دیگری رو نمی گیره… اما امیدوارم بار دیگه لذت مادری رو تجربه کنید… و از این اندوه دور بشید…

  7. پرنسس جان ، تا هستی ، هیچوقت برای یک آغاز دوباره دیر نیست .
    میدونم که سخته اما مواظب همدیگه باشید. آدمیزاد جون سخت تر از این حرفهاست (شاید نفرینش همین باشه).
    مطمئنم بزودی لبخند دوباره روی لبهای تو و مسیحت خواهد نشست. قدری زمان بده .زیاد نگران سنت نباش
    خواهر ته تغاری دارم که در 40 سالگی مادر بدنیا اومد، از همه شیرین تر ، باهوشتر ودوست داشتنی تر ،
    هنوز خیلی فرصت داری عزیزم.

  8. در خلوت روشن با تو خوانده ام زیباترین سرودها را … برای خاطر زنده گان، چراکه مسافرین این روزها.. عاشق ترین زندگانند! سلام بانو جان. کناری ایستادن و تسلی دادن حرجی ندارد! من خود را لایق همدردی نمی دانم چرا که دردشمارا نکشیده ام.. اما درعوض دردهای دارای واریته فراوان کشیده و میکشم! فقط از شما میخواهم تاب بیاورید… باشید… بمانید تاثر عمیق من و رفقایم رابپذیرید …

  9. من اهل دلداری دادن و اینجور چیزها نیستم ؛ چون معتقدم فقط خود خود انسان هست که میزان غم و اندوهی که روی دوشش هست رو درک میکنه و کلمات نمی تونن خیلی کمکی کنن؛ اما یک چیز رو بهت میگم به عنوان تجربه ؛ من یک دختر 8 ماهه دارم و بینهایت هم دوستش دارم ؛ چند روز پیش بی آنکه از ماجرای تو خبر داشته باشم ؛ فکر میکردم اگر به هر دلیلی دخترک بدنیا نمی اومد ؛ چه اتفاقی می افتاد؛ به یک جواب رسیدم: » هیچی «. هیچ چیز عوض نشده و هر روز زندگی به سمت طبیعیتر شدن داره پیش میره.

    من دشواری این روزهای شما رو انکار نمیکنم ؛ اما فقط به این فکر کن که این نیز بگذرد… چیز زیادی رو از دست ندادی.یه روز که همه این سختیها رو پشت سر گذاشتی ؛ به این حرف من میرسی.

  10. یکی از قدم های دیگر ما که موجب به پرده برداری بسیاری از توانایی ها شد قلقلک دادن بود!و بزرگترین پیروزی بچه ها آن بود که کشف کردند من قلقلکی نیستم که مرضیه الدوله فرمان دادند که سر مرا در سطل آشغال فر وکنند!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s