بایگانی ماهانه: سپتامبر 2012

دخترک و گوسفند

استاندارد

من هنوز با این کبر سنم عاشق کارتون دیدنم. با کارتونهای میازاکی کلی حال میکنم. کتابهای بچه های را هم خیلی دوست دارم. کیفم کوک میشود وقتی یکی از این کتابهایی را در دست میگیرم که بازشان که میکنی وسط صفحه قصری بلند میشود و آدمکی میرقصد و گاه حتی صدا و آهنگی هم بلند میشود. دلم خوش بود که دست دخترک را چند وقت دیگر میگیرم دوتایی لابه لای قفسه های کتاب کودکان میچرخیم. حتی چند بار هم پیش پیش رفته بودم لای کتابها چرخیده بودم که چند وچون کتابها دستم باشد که دخترکم را که آوردم یکراست ببرمش سر کتابهایی که از داخلشان سیندرلا و گربه چکمه پوش بیرون میپرند. دلم خوش بود که دخترک را روی پایم میخوابانم و برایش داستاهای سوپراسکوپ را که دانلود کرده ام میخوانم. دلم خوش بود که دو تایی میرویم باهم سینما کارتون می بینیم. حالا اما دخترک زیر خروارها خاک جا مانده. خروارها که البته 2، 3 وجب. هیچ کاری نمیتوانم برایش بکنم. یک گوسفند گرم و نرم سفید پیشش گذاشته ام. رویش نوشته بود دوست زمان خواب*.

امیدم به این گوسفند است فقط که موقع خواب همراهش باشد.

* sleeping buddy