دخترک و گوسفند

استاندارد

من هنوز با این کبر سنم عاشق کارتون دیدنم. با کارتونهای میازاکی کلی حال میکنم. کتابهای بچه های را هم خیلی دوست دارم. کیفم کوک میشود وقتی یکی از این کتابهایی را در دست میگیرم که بازشان که میکنی وسط صفحه قصری بلند میشود و آدمکی میرقصد و گاه حتی صدا و آهنگی هم بلند میشود. دلم خوش بود که دست دخترک را چند وقت دیگر میگیرم دوتایی لابه لای قفسه های کتاب کودکان میچرخیم. حتی چند بار هم پیش پیش رفته بودم لای کتابها چرخیده بودم که چند وچون کتابها دستم باشد که دخترکم را که آوردم یکراست ببرمش سر کتابهایی که از داخلشان سیندرلا و گربه چکمه پوش بیرون میپرند. دلم خوش بود که دخترک را روی پایم میخوابانم و برایش داستاهای سوپراسکوپ را که دانلود کرده ام میخوانم. دلم خوش بود که دو تایی میرویم باهم سینما کارتون می بینیم. حالا اما دخترک زیر خروارها خاک جا مانده. خروارها که البته 2، 3 وجب. هیچ کاری نمیتوانم برایش بکنم. یک گوسفند گرم و نرم سفید پیشش گذاشته ام. رویش نوشته بود دوست زمان خواب*.

امیدم به این گوسفند است فقط که موقع خواب همراهش باشد.

* sleeping buddy

Advertisements

یک پاسخ »

  1. من بچگی همه جور کتاب داشتم غیر از همونا که عکساش با مقوای تا خورده حالت سه بعدی پیدا می‌کنه. نمی‌دونم چرا از اونها برام نمی‌خریدن؟ همیشه حسرتش رو میخوردم وقتی تو تولدها به کسی هدیه می‌دادند. جالبه که هرگز به صرافت نیفتادم از کسی بخوام برام بخره. نمی‌دونم چرا؟ شاید فکر می‌کردم تقاضای بزرگیه یا خیلی گرونه؟ در صورتیکه من و داداشم با هم تقریبا کل کتابهای تن‌تن و میلو رو داشتیم!
    دختر عجول ما رو که زودتر از موقع به دنیا اومد رو من ندیدم. حتی نمی‌دونم کجا به خاک سپردنش. چون ناچار شدم دوباره برگردم سر کارم تو یه شهر دیگه. ولی خانومم می‌دونه. خودش و پدر و مادرش براش یه مراسم کوچیک گرفتند. نوشته‌ات رو خوندم یهو یادش افتادم و دلم گرفت. ولی دلم نمی‌آد حالا از خانومم بپرسم. مخصوصا حالا که حسابی سرش با پسر کوچولو گرمه: بزودی 16 ماهش میشه.
    شما هم دیگه باید خودت رو به دست جریان ناگزیر زندگی بسپاری.

  2. یه ساعتی است که با وبت آشنا شده ام این دومین پست بعد از پست بالاییه که خوندم
    چیزی که میخواستم بگم اینه که
    چرا یکی دیگه رو به این دنیا بیاریم؟ شاید اون نخواد به این بیاد. خودمون کم مشکل داریم خیلی دنیای خوب و گل سنبلی داریم داریم؟ آخه با تولید مثل نکردن چه مشکلی پیش میاد؟ شاید بگی دوست دارم حس مادر بودن رو تجربه کنم ولی اون که نباید به خاطر ما…
    عشق بازیمون رو بکنیم و بریم…
    اگه یکم لحنم تند بود ببخشید 🙂

    • ببین صابر جان. من زندگی رو دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. آدم عنیم که ثانیه ای یبار یاس فلسفی میزنم ولی باور کن با تمام دردسرهای زندگی حال میکنم. زندگیم هم خیلی راحت نبوده ها. تو تمام زندگیم تا آخرش پای هر چیزی که دلم میخواسته وایسادم و تا بهش نرسیدم ول نکردم. نمیگم چیزهایی که میخواستم درست بوده ها ولی میگم دوست دارم خودمو خوشحال کنم با هر چیزی که دلم میخواد.
      من بچه مو واسه حس مادری نمیخواستم فقط. من میخواستم به یه دختر کوچولو یاد بدم که دنیا چقدر جای جالب و دیدنیه. چقدر تجربه های بکر تو این دنیا هست.
      من بر عکس تو معتقدم که اونایی میان تو این دنیا که میخوان بیان. احتمالن بعداً تو کالبد خاکی یادشون میره چرا اومدن ولی مطمئنن ما اونقدرها هم قدرت نداریم که کسی رو بکشیم تو این دنیا.
      آخرشم اینکه اگه دنیا گل و سنبل بود جای خیلی حوصله سر آوری میشد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s