بایگانی ماهانه: اکتبر 2012

در حاشیه

یک ماه و دو روز از روزی که دخترک به دنیا اومد گذشته. کلافگی من هنوز ادامه داره. هر روز هم دلیل تازه ای پیدا میکنم برای آزار خودم. تغییراتی که بدنم کرده کلافم میکنه. تصورم اینه که آدمهای دیگه در ازای این تغییرات کودکی رو به دنیا میارن ولی وقتی ببینی که تغییر کردی و بچه ت رو هم گم کردی حست نسبت به خودت خیلی بد میشه. حداقل در مورد من که اینطور بوده. امروز فهمیدم که اعتماد به نفسم رو کاملاً از دست دادم. لخت شدن برام بسیار سخته. اصلاً جرات در آوردن سینه بندم رو از دست دادم. این چند روزه از دست مسیح شاکیم که چرا هیچ به فکر عشق بازی با من نیست. دو ماهی از آخرین عشق بازیمون گذشته و من هر روزی که میگذره از دستش عصبانی و عصبانی تر میشم.

یکی دو هفته پیش دوباره اسباب کشی کردیم. تصورمون این بود که دو تا اتاق خواب احتیاج داریم من بعد. قبل از اینکه همه چیز قمر در عقرب بشه قرارداد خونه جدید رو بستیم. دخترک که رفت نه راه پس داشتیم نه راه پیش. چاره ای نبود جز اینکه ماهی کلی اضافه تر بدیم و تو آپارتمانی زندگی کنیم که یه اتاقش صاحبشو گم کرده. آپارتمان جدیدمون تنها یک قطعه مبلمان داشت . یک تخت سایز کینگ. این اولیم باره که ما روی تخت به این بزرگی میخوابیم. تختهای قبلیمون همیشه کوچکترین سایز ممکن دو نفره بودن که با هر تکونی تو خواب میخوردیم به همدیگه. تخت بزرگ این امکان رو بهمون داده که شبها کونمون رو بکنیم بهم ودر منتهی الیه شرقی و غربی تخت بخوابیم.غرور ذاتی من اجازه حرف زدن رو بهم نمیده فقط از دستش عصبانیم باهاش حرف نمیزنم بهانه ای پیدا کردم که حلقه ام رو در بیارم و با نهایت گوشت تلخی هر چند هر از گاهی بهش گیر بدم

امروز غروب مسیح از دانشگاه بر میگرده . قیافه گرفته م. حالم از خودم که عین پیرزنهای غر غرو شدم بهم میخوره. تنها زرهایی که میزنم به طریقی ربط پیدا میکنه به کروموزومها و چگونگی بوجود اومدن مشکلات ژنتیکی.  بیچاره مسیح که همچین هیولایی رو تو این چند وقت تحمل میکنه. مسیح اما اینبار خوش خوشان مزخرفتامو زیر سبیلی رد میکنه . روی مبل لم میده و میگه میخوام ب ک ن م ت. قیافه ام در کسری از ثانیه تبدیل میشه به استاد معارف ترم دو دانشگاه که دست بر قضا سبیلهای خوبی هم داشت. انگار نه انگار که از صبح تو سایتهای پورن ول میگشتم . مسیح کوتاه نمیاد و من با بی میلی در حالی که ادای حاج خانومها رو در میارم و غر میزنم که چطور میتونه چنین خواسته نابجایی داشته باشه سری به دستشویی میزنم. کثیفم از خودم بیزارم. وقتی لخت میشم و سینه هامو تو آینه میبینم دلم میخواد کله مو بکوبم تو آینه. تمام مدت یاد اون جکی میفتم که یکی از یکی سایز سینه زنشو میپرسه و میگه اندازه تخم مرغه؟ و یا رو میگه آره ولی تخم مرغ نیمرو. چرا سینه هام اینجوری شدن ؟؟ در حال حرص خوردنم که چرا آب سرده و نمیتونم دوش بگیرم که میبینم آب گرم شده. مسیح دکمه آب گرمو زده. بعداً خودشو میزنه به کوچه علی چپ و میگه که خودش میخواسته دوش بگیره. بیخود میگه ولی واقعاً ازش ممنوم که درک کرده.

موقع عشقبازی جرئت ندارم سینه بندم رو در بیارم. جرئت ندارم پاهامو باز کنم و مسیح باهام مدارا میکنه. براش دلیل و برهانهای چرند میارم که نمیخوام لخت بشم. لذت نمیبرم.  واژنم تنها برام یک مفهوم داره . جایی که دخترک کوچکی که من اون قدر میخواستمش ازش مرده بیرون اومده. بدنم هنوز برام تنها وسیله زایشه. یادم رفته س.ک.س.ی بودن. باورم نمیشه که مسیح بتونه بعد اون اتفاقات تو بیمارستان منو باز به چشم یه زن س.ک.س.ی ببینه.

چرا کسی به آدم نمیگه که باید در این مواقع چی کار کرد. من احساس کودکی رو دارم که فقط میترسه. مسیح فقط میبوستم و لمسم میکنه و من منتظرم. تمام تنم داره عقبش میزنه. میترسم از اینکه نتونم حسش کنم. یهو برمیگرده و بهم میگه: گشاد هم خوبه ها و من باچشمهای باز نگاهش میکنم . داره به همون چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم. میگه جالبه دیگه خیلی از کارهایی رو که تا حالا امتحان نکردیم میتونیم الآن امتحان کنیم و یه چند تا مثال هم میزنه که یا امام هشتم!!!! با اطمینان بهش میگم که مثل قبله و فرقی نکرده. میپرسه جدی؟ و من تمام سعیم رو میکنم که با اطمینان سرم رو به نشانه مثبت تکون بدم. زر میزنم دارم از ترس می میرم. اونقدر به خودم تلقین کردم که جرئت ندارم پاهامو باز کنم. احساس میکنم هر لحظه ممکنه یه بچه کوچولوی دیگه بیرون بپره.

آخر شب برای بار دوم باهم عشق بازی میکنیم. بازم میترسم. گریه میکنم به خودم می پیچم. ولی وقتی حسش میکنم خیالم راحت میشه . انگار یکی از مهمترین امتحانهای زندگیمو پشت سر گذاشتم و ازش سربلند بیرون اومدم. سرم رو که رو بالش میزارم نفسی به راحتی میکشم. حتی اولین سکم در سن 20 سالگی که هم خر بودم و هم خام و بی تجربه به این سختی نبوده. مسیح بغلم میکنه. بهش میگم که دستشو دورم سفت فشار بده. مطمئنم نمیدونه که چقدر بهش احتیاج دارم و چقدرآغوشش ترسهامو دور میکنه.

صبح جلوی آینه به خودم نگاه میکنم. یکه میخورم وقتی میبینم زن عبوس چاق رفته و دختر کوچک نحیفی که چشماش صورتشو پر کرده با موهایی به رنگ چشماش که بالای سرش گوجه شده بهم نگاه میکنه.

یک چیزهایی است که سخت است … هم خودش هم گفتنش و هم حتی نگفتنش

Advertisements