در حاشیه

یک ماه و دو روز از روزی که دخترک به دنیا اومد گذشته. کلافگی من هنوز ادامه داره. هر روز هم دلیل تازه ای پیدا میکنم برای آزار خودم. تغییراتی که بدنم کرده کلافم میکنه. تصورم اینه که آدمهای دیگه در ازای این تغییرات کودکی رو به دنیا میارن ولی وقتی ببینی که تغییر کردی و بچه ت رو هم گم کردی حست نسبت به خودت خیلی بد میشه. حداقل در مورد من که اینطور بوده. امروز فهمیدم که اعتماد به نفسم رو کاملاً از دست دادم. لخت شدن برام بسیار سخته. اصلاً جرات در آوردن سینه بندم رو از دست دادم. این چند روزه از دست مسیح شاکیم که چرا هیچ به فکر عشق بازی با من نیست. دو ماهی از آخرین عشق بازیمون گذشته و من هر روزی که میگذره از دستش عصبانی و عصبانی تر میشم.

یکی دو هفته پیش دوباره اسباب کشی کردیم. تصورمون این بود که دو تا اتاق خواب احتیاج داریم من بعد. قبل از اینکه همه چیز قمر در عقرب بشه قرارداد خونه جدید رو بستیم. دخترک که رفت نه راه پس داشتیم نه راه پیش. چاره ای نبود جز اینکه ماهی کلی اضافه تر بدیم و تو آپارتمانی زندگی کنیم که یه اتاقش صاحبشو گم کرده. آپارتمان جدیدمون تنها یک قطعه مبلمان داشت . یک تخت سایز کینگ. این اولیم باره که ما روی تخت به این بزرگی میخوابیم. تختهای قبلیمون همیشه کوچکترین سایز ممکن دو نفره بودن که با هر تکونی تو خواب میخوردیم به همدیگه. تخت بزرگ این امکان رو بهمون داده که شبها کونمون رو بکنیم بهم ودر منتهی الیه شرقی و غربی تخت بخوابیم.غرور ذاتی من اجازه حرف زدن رو بهم نمیده فقط از دستش عصبانیم باهاش حرف نمیزنم بهانه ای پیدا کردم که حلقه ام رو در بیارم و با نهایت گوشت تلخی هر چند هر از گاهی بهش گیر بدم

امروز غروب مسیح از دانشگاه بر میگرده . قیافه گرفته م. حالم از خودم که عین پیرزنهای غر غرو شدم بهم میخوره. تنها زرهایی که میزنم به طریقی ربط پیدا میکنه به کروموزومها و چگونگی بوجود اومدن مشکلات ژنتیکی.  بیچاره مسیح که همچین هیولایی رو تو این چند وقت تحمل میکنه. مسیح اما اینبار خوش خوشان مزخرفتامو زیر سبیلی رد میکنه . روی مبل لم میده و میگه میخوام ب ک ن م ت. قیافه ام در کسری از ثانیه تبدیل میشه به استاد معارف ترم دو دانشگاه که دست بر قضا سبیلهای خوبی هم داشت. انگار نه انگار که از صبح تو سایتهای پورن ول میگشتم . مسیح کوتاه نمیاد و من با بی میلی در حالی که ادای حاج خانومها رو در میارم و غر میزنم که چطور میتونه چنین خواسته نابجایی داشته باشه سری به دستشویی میزنم. کثیفم از خودم بیزارم. وقتی لخت میشم و سینه هامو تو آینه میبینم دلم میخواد کله مو بکوبم تو آینه. تمام مدت یاد اون جکی میفتم که یکی از یکی سایز سینه زنشو میپرسه و میگه اندازه تخم مرغه؟ و یا رو میگه آره ولی تخم مرغ نیمرو. چرا سینه هام اینجوری شدن ؟؟ در حال حرص خوردنم که چرا آب سرده و نمیتونم دوش بگیرم که میبینم آب گرم شده. مسیح دکمه آب گرمو زده. بعداً خودشو میزنه به کوچه علی چپ و میگه که خودش میخواسته دوش بگیره. بیخود میگه ولی واقعاً ازش ممنوم که درک کرده.

موقع عشقبازی جرئت ندارم سینه بندم رو در بیارم. جرئت ندارم پاهامو باز کنم و مسیح باهام مدارا میکنه. براش دلیل و برهانهای چرند میارم که نمیخوام لخت بشم. لذت نمیبرم.  واژنم تنها برام یک مفهوم داره . جایی که دخترک کوچکی که من اون قدر میخواستمش ازش مرده بیرون اومده. بدنم هنوز برام تنها وسیله زایشه. یادم رفته س.ک.س.ی بودن. باورم نمیشه که مسیح بتونه بعد اون اتفاقات تو بیمارستان منو باز به چشم یه زن س.ک.س.ی ببینه.

چرا کسی به آدم نمیگه که باید در این مواقع چی کار کرد. من احساس کودکی رو دارم که فقط میترسه. مسیح فقط میبوستم و لمسم میکنه و من منتظرم. تمام تنم داره عقبش میزنه. میترسم از اینکه نتونم حسش کنم. یهو برمیگرده و بهم میگه: گشاد هم خوبه ها و من باچشمهای باز نگاهش میکنم . داره به همون چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم. میگه جالبه دیگه خیلی از کارهایی رو که تا حالا امتحان نکردیم میتونیم الآن امتحان کنیم و یه چند تا مثال هم میزنه که یا امام هشتم!!!! با اطمینان بهش میگم که مثل قبله و فرقی نکرده. میپرسه جدی؟ و من تمام سعیم رو میکنم که با اطمینان سرم رو به نشانه مثبت تکون بدم. زر میزنم دارم از ترس می میرم. اونقدر به خودم تلقین کردم که جرئت ندارم پاهامو باز کنم. احساس میکنم هر لحظه ممکنه یه بچه کوچولوی دیگه بیرون بپره.

آخر شب برای بار دوم باهم عشق بازی میکنیم. بازم میترسم. گریه میکنم به خودم می پیچم. ولی وقتی حسش میکنم خیالم راحت میشه . انگار یکی از مهمترین امتحانهای زندگیمو پشت سر گذاشتم و ازش سربلند بیرون اومدم. سرم رو که رو بالش میزارم نفسی به راحتی میکشم. حتی اولین سکم در سن 20 سالگی که هم خر بودم و هم خام و بی تجربه به این سختی نبوده. مسیح بغلم میکنه. بهش میگم که دستشو دورم سفت فشار بده. مطمئنم نمیدونه که چقدر بهش احتیاج دارم و چقدرآغوشش ترسهامو دور میکنه.

صبح جلوی آینه به خودم نگاه میکنم. یکه میخورم وقتی میبینم زن عبوس چاق رفته و دختر کوچک نحیفی که چشماش صورتشو پر کرده با موهایی به رنگ چشماش که بالای سرش گوجه شده بهم نگاه میکنه.

یک چیزهایی است که سخت است … هم خودش هم گفتنش و هم حتی نگفتنش

Advertisements

یک پاسخ »

  1. آخ که دلم می‌خواد هرچی تو دهنم هست بهت بگم. زندگیت رو خراب نکن. دوست ندارم باز از تجربه خودم برات بنویسم ولی بهت هشدار می‌دم که ادامه این وضعیت (که البته به خودی خود طبیعیه و ممکنه در هر زایمان سالمی هم این فاصله اتفاق بیفته) ممکنه به جایی برسه که با هم مثل غریبه‌ها بشین. دارم بهت هشدار می‌دم. تو که بچه شیر ندادی. تازه اگر هم می‌دادی خیلی زود بدنت فرم قبلیش رو پیدا می‌کنه و حتی سکسی تر هم می‌شه. مهم اینه که هر چه زودتر از نظر روحی خودت رو ریکاوری کنی. مطمئن باش مسیح اصلا اونطوری که تو به خودت نگاه می‌کنی بهت نگاه نمی‌کنه. بلکه حد اکثر از این که پیکرت زخم تلاشی رو به خود داره که ناشی از خواست و عشق هر دوتون بوده. همین. یعنی این احساس شرم که تو به تنهایی باید تاوان این عشق به یک موجود جدید و عشق به هم رو بدی. پس اگر او ازت گاهی دوری می‌کنه بدلیل شرم و رعایت حال تست. و نه هیچ چیز دیگر. نذار یه اتفاقی که به اندازه بچه دار شدن طبیعی است زندگی تون رو خراب کنه.

    • آخ که چقدر گلی کیوان جان. من همیشه وقتی کامنتاتو میخونم اول یه سری اشک میریزم بعد میام جواب میدم. کلی از چیزهایی رو که من جا انداختم شما فهمیدی. مرسی. باور کن کلی سعی میکنم خوب شم. بهترم شدم البته. مشاوره هم حتماً میریم. اینجا کلاً بعد این جریانات آدم رو خودشون میفرستن مشاوره. البته نمیدونم مال ما چرا این همه طول کشیده.

  2. شما که باید بهتر از من این چیزا رو بدونی: بهش می‌گن افسردگی بعد از زایمان. حتی اگه بچه هم به سلامت بدنیا می‌اومد امکانش بود تا مدتی تنونی به شوهرت نزدیک بشی.که این احساس همیشه و در همه زایمانها برای یک نفر، به یک شدت و حتی به یک شکل هم نیست.
    چرا به مشاور مراجعه نمی‌کنی؟ اگه تلاش خودتون به نتیجه نرسید اصلا درنگ نکن. خواهش می‌کنم برای خودتون.

    • بابا من غلط بکنم بدونم. همچین راحت میگن افسردگی که فکر میکردم جریان یه دو تا قطره اشکه گهگداری و یه کمی غصه. چه میدونستم آدم عمیقترین حسهاش میره زیر سوال. اصلاً من حتی تا حالا فکر نکرده بودم این ممکنه همون افسردگی بعد از زایمان باشه. مرسی داداش از راهنماییت 🙂

  3. من از پاراگراف اول اینقدر خشمگین شدم که یه خط در میون خوندم. پاراگرافهای آخر رو تقریبا نخونده بودم، واسه همین عصبی بودم. خوب انگار شروع کردید. همینه باید بپری تو چاله‌ای که انگار جلوت هست نترسی! مسیح می‌گیردت نترس! بپر! خودت رو بدست زندگی بسپر! خودت رو تو لذت عشق و هم آغوشی گم کن! فکر کن تازه لذتش را فهمیده‌ای! باید به یک ماه عسل تازه بروید.

  4. میفهممت. من داشتم این لحظه ها رو خیلی خیلی سخته. ولی باید خودت دست خودت رو بگیری و بلند شی. مثل بچگیها که میخوری زمین و بعد بلند میشدی و میخندیدی. مشاوره خیلی خوبه من هم رفتم ولی آخرش خودم بلند شدم و دوباره زندگی رو شروع کردم. رفتیم مسافرت و سعی کردم از ته دل بخندم. نذار افسردگی پیروز بشه. همیشه فکر کن از این بدتر هم میشد که بشه. بخند و خودت رو و بدنت رو دوست داشته باش.

  5. آخ که چقدر برات ناراحت شدم و اشک ریختم. نمی گم درکت می کنم اما می دونم که دوران سختیه
    اینم می دونم که می تونی بازم شاد و سرخوش باشی و از همه چیز غرق لذت بشی

  6. در واقع برای اینه که خیلی خوب حس و فکرتو به بیان آوردی و منم که تو پست های قبلیت از موضوع بچه خونده بودم و خوشحال بودم و بعد در جریان اتفاقت بعدی قرار گرفتم خیلی با اون حس همراه شدم، مساله این نیست که منو ناراحت کردی (: من البته بیشتر خواننده خاموشی بودم

  7. پرنسس جان
    نگاه مرد به زنی که دوستش داره ،نگاه به فرم بدنش نیست. کلیتش رو میبینه و لذت میبره . تو هم نترس و بگذار آرام آرام دوباره در بغلش
    احساس امنیت کنی. بعضی اوقات دانایی ما گولمون میزنه. همونطور که خودت داری تجربه میکنی ، دونستن راجع به چیزی با فهم و درکی
    که از تجربه ی اون ناشی میشه خیلی متفاوته .این حالت تو هم اما چیز نادری نیست .به هم دل بدید.یه سفر، رفتن به جاهایی که خاطره ی مشترک دارید ،حتی یک نمایشنامه ی کمدی شما رو کم کم به زندگی برمیگردونه .همیشه شاد باشی.

  8. سلام،

    من از وبلاگِ ویولتا به شما رسیدم! کاملا حسّ می‌کنم که چه فقدان بزرگی‌ رو تجربه میکنی‌ ولی‌ ایمان دارم به بهتر شدنت و روز‌های روشنی که در راه هستند!

  9. خیلی وقت بود ازت بی خبر بودم. و حالا اومدم و دیدم چه بر تو گذشته… شرمنده که اون موقع که احتیاج داشتیی سرم به کار خودم بود و از دردت بی خبر بودم. دلم میخواد محکم بغلت کنم و ببوسمت.

    • عزیزم فقط میتونم بگم هستم. سعیمو میکنم که منطقی باشم. که خوب باشم ولی واقعاً گاهی از دست آدم خارج میشه. امروز یکی از دوستام زنگ زد بعد چند ماه. خبر نداشت که چی شده. تا گفت چطوری مامان خانم به ضجه افتادم. یعنی رسماً ضجه. مجبور شدم گوشی رو بزارم. تا قبلش فکر میکردم خودم رو جمع و جور کردم . فکر میکردم لازم نیست برم مشاوره ولی انگار این غم لعنتی خودشو همین گوشه کنار قایم کرده تا تقی به توقی میخوری میپره بیرون.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s