بایگانی ماهانه: نوامبر 2012

Born to run

استاندارد

فکر میکردم این روزهایم یک روزمرگی طولانی طولانیست. بیشتر که فکرمیکنم میبینم پر از تغییرم این روزها.

همین چند وقت پیش لباسهایم را جمع کردم چمدانم را بستم. یک چمدان کوچک . باورم نمیشد که همه زندگیم تو یک چمدان کوچک ازاینها که میبریشان داخل هواپیما جا میشود. باورم نمیشد که وقتی میخواهی بروی دیگر هیچ چیز مهم نیست. مهترین جزو زندگیم را که جا میگذشتم گلهای ارکیده ام بود و قالیچه ای که پدرم جزو جهیزیه داده بود آورده بودم اینور. فقط این دو قلم را نمیدانستم چه کار باید  کنم.

مغزم با سرعت زیادی وقایع یک سال آینده را پیشبینی میکرد. دسته چمدان را بیرون کشیدم. پتوی روی تخت را جمع کردم و انداختم روی کولم. مسیح توی حمام بود داشت نصفه شب دوش میگرفت. بند بند تنم میلرزید. دستم روی دستگیره در ماسیده بود. مثل سگ ترسیده بودم که بیاید بیرون و مرا در آن وضعیت ببیند. میترسیدم دستگیره را که بدهم پایین بیاید بیرون. توی راهرو ایستاده بودم و زل زده بودم به در حمام. صدای آب نمیآمد. میدانستم فرصت دارم ولی میترسیدم اشتباه محاسبه کرده باشم. میترسیدم با قیافه خشمگین بدود دنبالم و من مجبور شوم قید چمدان و پتو را بزنم و بدوم. همه این صحنه ها و تاریکی و سردی هوا و سنگینی پتو باعث شد که دستم از روی دستگیره در سر خورد. آرام فاصله در خروجی تا اتاق خواب را برگشتم. در اتاق را بستم و خوابیدم. باید میرفتم. ولی این ترس لعنتی نگذاشت. ترس از اینکه برای همه دردسر شوم. اینکه پدر مسیح که بدحال است طوریش شود و مادر و پدرم ندانند که بروند دیدنشان یا نه. ترس از اینکه خودم از اینور دنیا جرئت نکنم زنگ بزنم و تسلیت بگویم. ترس از اینکه شبها کجا بخوابم. گیرم که توی ماشین حمام و غذا را چه کار کنم. از همه مهمتر این پتوی سنگین که به واسطه اش مطمئن بودم نمیتوانم بدوم.

نرفتم ولی همه چیز تغییر کرد. به مسیح گفته ام که تصمیم دارم بروم. فکر میکند مزخرف میگویم و میخواهم بترسانمش. آخر چه کسی آدمی را که نزدیک 20 سال است میشناسد ول میکند برود. ولی من هر چه قدر که سر خودم را کلاه میگذارم ولی نمیتوانم فراموش کنم که دختر کوچکمان را نمیخواست که چقدر اذیتم کرد که چقدر درد داشت حرفهایش وقتی که میگفت الآن سختش است بچه داشتن و باید بیندازیمش. میگوید اوایل ترسیده بود ولی بعدش نظرش عوض شد . چرا حس میکنم دروغ میگوید. چون مهربانیهایش تقریباً همزمان شد با وقتی که فهمید بچه مان ماندنی نیست.

تصمیم دارم یکی از این روزها بنشینم جلویش و بگویم که عشق من به دختر کوچکمان بزرگتر از عشقم به تو است. که من آدمی را نمیخواهم که بترسد و از همه بدتر موقع ترس یادش برود که این آدمی که جلویش ایستاده است را سالیان سال است که میشناسد. بگویم یادت است که می گفتم اینطور حرف نزن. دل بچه مان کوچک است. یکوقت میشکند و میگذارد میرودها. حالا دل من هم شکسته است.

Advertisements