Born to run

استاندارد

فکر میکردم این روزهایم یک روزمرگی طولانی طولانیست. بیشتر که فکرمیکنم میبینم پر از تغییرم این روزها.

همین چند وقت پیش لباسهایم را جمع کردم چمدانم را بستم. یک چمدان کوچک . باورم نمیشد که همه زندگیم تو یک چمدان کوچک ازاینها که میبریشان داخل هواپیما جا میشود. باورم نمیشد که وقتی میخواهی بروی دیگر هیچ چیز مهم نیست. مهترین جزو زندگیم را که جا میگذشتم گلهای ارکیده ام بود و قالیچه ای که پدرم جزو جهیزیه داده بود آورده بودم اینور. فقط این دو قلم را نمیدانستم چه کار باید  کنم.

مغزم با سرعت زیادی وقایع یک سال آینده را پیشبینی میکرد. دسته چمدان را بیرون کشیدم. پتوی روی تخت را جمع کردم و انداختم روی کولم. مسیح توی حمام بود داشت نصفه شب دوش میگرفت. بند بند تنم میلرزید. دستم روی دستگیره در ماسیده بود. مثل سگ ترسیده بودم که بیاید بیرون و مرا در آن وضعیت ببیند. میترسیدم دستگیره را که بدهم پایین بیاید بیرون. توی راهرو ایستاده بودم و زل زده بودم به در حمام. صدای آب نمیآمد. میدانستم فرصت دارم ولی میترسیدم اشتباه محاسبه کرده باشم. میترسیدم با قیافه خشمگین بدود دنبالم و من مجبور شوم قید چمدان و پتو را بزنم و بدوم. همه این صحنه ها و تاریکی و سردی هوا و سنگینی پتو باعث شد که دستم از روی دستگیره در سر خورد. آرام فاصله در خروجی تا اتاق خواب را برگشتم. در اتاق را بستم و خوابیدم. باید میرفتم. ولی این ترس لعنتی نگذاشت. ترس از اینکه برای همه دردسر شوم. اینکه پدر مسیح که بدحال است طوریش شود و مادر و پدرم ندانند که بروند دیدنشان یا نه. ترس از اینکه خودم از اینور دنیا جرئت نکنم زنگ بزنم و تسلیت بگویم. ترس از اینکه شبها کجا بخوابم. گیرم که توی ماشین حمام و غذا را چه کار کنم. از همه مهمتر این پتوی سنگین که به واسطه اش مطمئن بودم نمیتوانم بدوم.

نرفتم ولی همه چیز تغییر کرد. به مسیح گفته ام که تصمیم دارم بروم. فکر میکند مزخرف میگویم و میخواهم بترسانمش. آخر چه کسی آدمی را که نزدیک 20 سال است میشناسد ول میکند برود. ولی من هر چه قدر که سر خودم را کلاه میگذارم ولی نمیتوانم فراموش کنم که دختر کوچکمان را نمیخواست که چقدر اذیتم کرد که چقدر درد داشت حرفهایش وقتی که میگفت الآن سختش است بچه داشتن و باید بیندازیمش. میگوید اوایل ترسیده بود ولی بعدش نظرش عوض شد . چرا حس میکنم دروغ میگوید. چون مهربانیهایش تقریباً همزمان شد با وقتی که فهمید بچه مان ماندنی نیست.

تصمیم دارم یکی از این روزها بنشینم جلویش و بگویم که عشق من به دختر کوچکمان بزرگتر از عشقم به تو است. که من آدمی را نمیخواهم که بترسد و از همه بدتر موقع ترس یادش برود که این آدمی که جلویش ایستاده است را سالیان سال است که میشناسد. بگویم یادت است که می گفتم اینطور حرف نزن. دل بچه مان کوچک است. یکوقت میشکند و میگذارد میرودها. حالا دل من هم شکسته است.

Advertisements

یک پاسخ »

  1. خدای من تو چقدر غیر قابل پیش بینی هستی؟ احساس می‌کنم اینروزها حتی یک لحظه نمی‌شود ترا به حال خودت تنها گذاشت. می‌دانی پرنسس عزیز؟ همه ما می‌دانیم چه چیزی را می‌خواهیم، ولی بیشتر ما نمی‌دانیم دنبال چه چیزی هستیم. می‌دانم که تو هم مثل من وبلاگ خرس را دنبال می‌کنی. آیا بلا تکلیفی او با خودش را احساس نمی‌کنی؟ همیشه در حال توضیح دادن اینست که از چه چیزهایی متنفر است. اما هرگز خوانده‌ای که او از چه چیزی خوشش می‌آید؟ همه‌مان (نسل جدید را می‌گویم) کم و بیش همینطوریم. منتها خرس هم شجاعتر است و هم بهتر می‌نویسد.
    اما فکر نمی‌کنی قبل از آنکه تصمیم بگیریم بهتر باشد کمی هم به این فکر کنیم، از آنچه دوست نداریم به چه چیزی می‌خواهیم پناه ببریم؟ نکند (به قول مذهبی‌ها) داریم از عقرب جراره به مار غاشیه می‌گریزیم؟
    اینطور که از نوشته‌هایت برمی‌آید، تو عمیقا مسیح را دوست داشته‌ای. همینکه دلت می‌خواسته بچه‌دار شوی خودش گواه اینست: یک زن هر چقدر هم عاشق بچه باشد باز برایش مهم است که از چه کسی؟ و مهر آن کودکی را – که هنوز نطفه نبسته عاشقانه دوستش دارد – قرار است با که قسمت کند.
    پس حالا دلی شکسته را می‌خواهی برداری ببری به کجا؟ و به کی پناه ببری؟ می‌خواهی از نو شروع کنی؟ چه چیزی را؟
    مرا در یادداشتت «داداش» خطاب کرده بودی. خیلی لذت بردم و ضمنا ترسیدم. می‌دانم آدمی نیستی که کلمات برایت لقلقه زبان باشند. و به راحتی القاب و کلمات محبت آمیز بذل و بخشش کنی. من هرگز خواهر نداشته‌ام. البته با همسر بسیاری از دوستانم آنقدر رابطه محبت آمیزی دارم که فکر می‌کنم اگر خواهری می‌داشتم شاید رابطه‌ای به این خوبی نمی‌شد. اما آدمی به حساسیت تو و با این همه فرهیختگی وقتی مرا داداش خطلب می‌کند احساس می‌کنم باری بیش از توانم بر دوشم گذارده.
    خواهرکم! امروزه همه ما فکر می‌کنیم (به درستی) که یکبار بیشتر زندگی نمی‌کنیم و این حق ماست که اگر مطابق خواست و میل ما نبود تغییرش دهیم. اما تغییر به چی؟ فکر نمی‌کنی این زندگی را باید برایش بجنگی تا آنکه یکباره بدورش بیاندازی؟
    باور کن من خودم محتاج ترین آدم به نصیحتم. زندگیم تنها به مدد کلیشه‌ها و اینکه همسرم آدمی سنتی است سرپا مانده. اگر همسرم هم مدرن بود و فکر می‌کرد زندگییش را باید از دست من نجات دهد؛ تا حالا هزارتا بهانه بیشتر به دستش داده‌ام. و بیشتر از آن را انجام داده‌ام که او نمی‌داند.
    اما هربار که به آغوش هم بر می‌گردیم، می‌بینیم این رابطه با تمام نقایصش، با تمام ظلم ها و کوتاهی‌هایی که در حق هم می‌کنیم، چیزی یگانه و غیر قابل جایگزینی است. و باور کن هر سال که بگذرد این رابطه با تمام نقایصش قوام خواهد یافت. باور بکنی یا نه، بیشترین چیزی را که از او نمی‌توانم فراموش کنم و برایم یگانه است بوی نفسش است.
    از نوشته‌های تو هیچ بر نمی‌آید که مسیح تا زمان آن بارداری نافرجام، در این سفر سخت و زندگی سراسر چالش مهاجرت، برایت همراه بدی بوده.
    دل شکسته را همواره می‌شود تیمار کرد ولی زندگی شکسته دیگر قابل بسامان کردن نیست. چرا با او صحبت نمی‌کنی و چرا به او هم فرصت نمی‌دهی؟ خودت حتما در وبلاگ ویول خواندی چند نفر از اینکه عامل بدنیا آوردن کودکی به این جهان ترسناک بشوند هراس دارند و احساس می‌کنند پدر و مادرشان در حقشان بد کرده‌اند؟
    من پس از بدنیا آمدن فرزند اولمان به شدت از داشتن فرزندی دیگر در این وانفسا پرهیز می‌کردم. اما همسرم آنقدر اصرار کرد که من تسلیم شدم.
    اشتباه نکن من فوق‌العاده بچه دوستم. تمام بچه‌های فامیل و دوستانم از من خوششان می‌آید. راحت با بچه‌ها ارتباط برقرار می‌کنم و هنوز هم می‌توانم کودک شوم و باهاشان بازی کنم. اما مسئولیت به دنیا آوردن و تربیت و تامین بچه را به عهده گرفتن واقعا ترسناک است. بخصوص که از نوع رفتارم با پسر اولم به شدت احساس بدی دارم. آنقدر که باید برای او وقت نگذاشتم. و او را چون به مانند من نبود و توقعاتم را در درس خواندن برآورده نکرده‌ آنقدر ترسانده‌ام که موقعی که می‌خواهم در درس کمکش کنم اضطراب دارد. حالا با زحمت بسیار سعی می‌کنم اشتباهات جبران ناپذیرم را کمی ماستمالی کنم.
    حالا پسر دومم 18 ماهه است و در این روزها بزرگترین دلخوشی من و همسرم است. آنقدر باهوش است که امیدوارم علی رغم تفاوت سنی‌اش روزی به برادر بزرگش هم کمک کند.
    نمی‌شود دانست. واقعا نمی‌شود دانست.
    من واقعا نمی‌دانم با اینهمه کجی و کاستی در زندگیم چگونه به خود اجازه می‌دهم که تو عزیز خسته را نصیحت کنم. ولی باور کن دلم نمی‌آید تو با اندک ناملایمتی، زندگی موفقی را که روی سالها عشق و تلاش و زحمتِ دوشادوش بنا شده؛ به یکباره رها کنی؟
    می‌دانی؟ پدرها تا زمانیکه فرزندشان به دنیا نیاید، و حتی گاه تا چند هفته پس از تولد، نمی‌توانند آن احساسی را که مادر با اولین جنبش های جنین در دلشان احساس می‌کنند، درک کنند. این را من از درد دلهای بسیار شرمسارانه‌ای که دوستانم با من کرده‌اند در یافته‌ام و کمابیش عمومیت دارد. مخصوصا فرزند اول. همه‌شان با شرمندگی اعتراف می‌کردند که چرا ما مثل همسران مان نمی‌توانیم به این موجود کوچک تازه به دنیا آمده احساسی داشته باشیم؟ و وقتی که من هم می‌گفتم که برای من هم چنین است انگار بار گناهی عظیم از دوششان برداشته‌می‌شد. الان همان پدرها (نسبت به مادری همسرشان) به مراتب پدر بهتری هستند.
    من گمان می‌کنم شما هنوز هم به مشاور مراجعه نکرده‌اید که هنوز اینقدر بار عاطفی آن تولد نافرجام روی دوشتان سنگینی می‌کند.
    خواهرکم، من خود، یک خود ویرانگر لاعلاجم و مرا ببخش که ادای ناصحین و پدربزرگها درآوردم. نقشی که اصلا به من نمی‌آید. ولی بخاطر خودت، خواهش می‌کنم عجولانه کاری نکن.
    آه چقدر طولانی شد!

    • کیوان جان حقیقت اینجاست که کامنت شما به مراتب پربار تر از نوشته من بود. من با تمام وجودم حرفهایتان درک میکنم. میدانم میدانم که رفتن تضمینی برای زندگی بهتر نیست ولی چیزی که بیشتر میترساندم این است که ماندنم در اصل از بی چارگی باشد. این من را خیلی میترساند. من کلاً آدم ترسویی هستم خیلی ترسو. یعنی اگر ترسو نبودم شاید تا حالا صد بار قید این عشق و عاشقی را زده بودم و رفته بودم. البته هنوز هم نمیدانم ها. هنوز هم نمیدانم که چه کاری درست است. رفتن یا ماندن. ولی میدانی کیوان عزیز میترسم بمانم و برای تمام عمرم از مسیح بیزار باشم. از اینکه میداند من چه زجری میکشم. میداند که با تمام وجودم یک بچه دیگر میخواهم ولی از همین خواست من برای اذیت کردنم استفاده میکند این روزها. من که نمیخواهم بچه ام را گدایی کنم. میفهمی کیوان درد دارد این کارهایش.

    • کیوان جان درضمن توضیحاتی که در مورد احساسات خودت و دوستانت دادی کمک بسیار بزرگست به من که تنها مقیاسی که در اختیار دارم پدرم است که عاشق بچه بود و من حتی بعد از این همه سال معتقدم محبت پدرم به من به مراتب بیشتر از احساسات مادرانه مادرم است.

    • شهرزاد جان باید بشینم و سر فرصت وبلاگتون رو بخونم. امیدوارم شازده پسرتون صحیح و سالم باشن همیشه. دلم ضعف رفت از عکس کفشاش که قبل از به دنیا اومدنش انداختین.

  2. بانو… از شما چیز زیادی نمی دونم… از همسرتون نیز هم… اما از یاد نبرین شما همونقدر که فرزند از دست رفته رو دوست داشتین، همسرتون رو هم دوست دارین و نباید اجازه بدین از دست رفتن یکی، با اندوه نداشتن دیگری توام بشه… از یاد نبرین شاید کودکتون رو از دست دادین اما باز هم میتونین فرزندی بوجود بیارین، اما اگه مسیح زندگیتون رو از دست بدین، دیگه نمی تونین مسیح جدیدی خلق کنین… همه اینها که نوشتید، همه این یاس ها و حساسیت ها خبر از اندوه شدید شما میده… به خودتون فرصت احیاء شدن بدین و اونوقت که آرامش رو دوباره یافتین تصمیم بگیرین که چه کنین… همین…

  3. Sorry lady, but grow up! you are blaming your husband because he didn’t want the baby? SO what, doesn’t he have a right to not want it? He is also going to be a parent. And what is this nonsense about the baby’s heart breaking? Honestly you think so? You are just looking for someone to blame, and who better that your husband who has committed the unforgivable crime of not wanting a baby.

    Put things in perspective and try to bond with him. He has also lost a child. He doesn’t deserve to be treated like this.

  4. پرنسس تو به یه استراحت احتیاج داری یه جا دور از مسیح که بتونی از دور بهش فکر کنی که یادت بیاد چه قدر دوستش داری. عزیزم تو خسته ای باید زمان بدی به خودت

  5. تجربه شخصی من میگه هورمونهات هنوز خیلی نوسان دارن و این در کنار غم و ناراحتی که داری و رفتار بی فکر اما بدون منظور مردان در این شرایط تو را به این مرحله رسونده. من با وجود بودن بچه بارها تصور کردم که چمدانم را برداشتم و دارم میرم هرچند که هیچ وقت شجاعت حتی جمع کردن چمدون را هم نداشتم. به خودت وقت بده منم فکر میکنم یک سفر تنهایی نیاز داری …

  6. ین متن را کاپیتان بابک گرامی و بزرگوار نوشته. پس از 48 ساعت مبارزه با ورد پرس و چموشی های آن از پای ننشست و به من سپرد تا بخت خویش را بیازمایم. تا حال که یکبار ارسال کردم و نشد دوباره تلاش می‌کنم ولی با ایمیل دیگری. کیوان
    بخش 1 :

    دکتر پرنسس عزیز، سلام

    بعد از 25 سال زندگی مشترک، روز 26 اکتبر، یک ماه و 5 روز پیش زنم یک نت توی آشپزخانه برام گذاشت که من «مجبور شدم خانه را ترک کنم». وارد جزئیات نمیشم، اگه دوست داری بدونی که چرا و چطور، بیا و گند زدن های منو در 5 قسمت بخون. خلاصه میگم تقصیر من بود و حالا افتاده ام به منت کشی اش که برگرده. فعلا جواب رد قاطع بمن نداده، ولی با شناختی که ازش دارم، و با دونستن اینکه چی به سرش آوردم، راستشو بخوای، اگه برگرده تعجب می کنم و می فهمم که منو با همۀ عوضی بودنم دوست داره و می خواد یه فرصت دیگه بهم بده. چه ربطی به شما داره؟ نمی دونم، فقط دوست دارم باهات حرف بزنم

    پرنسس جان، من چند روز دیگه 60 ساله میشم و درست یا غلط، می خوام یه کم باصطلاح نصیحتت کنم. نه! از کلمۀ نصیحت خوشم نمیاد. شاید با کمک همدیگه، یه اسم بهتر دیگه براش پیدا کنیم، مهم اینه که شما بتونی در بارۀ زندگیت تصمیم درست و منطقی و عاقلانه بگیری. می تونی اسمشو بذاری درددل، یا جفنگیات کاپیتان بابک

  7. ادامه کامنت کاپیتان بابک
    بخش 2:

    یک زن و شوهر دوستای ما هستن با نام های مهدی و نسترن. مهدی را قبل از ازدواجمان می شناختیم. همکار دختر خالۀ زنم بود. مهدی از مهربون ترین مردائیه که تو عمرم دیده ام، منتهی مدل خاصی. مثلا کارهایی بلده که 90 درصد مردها بلد نیستن: حلیم پختن، رب آب نارنج درست کردن ولی….گفتم، خیلی مهربونه. یه وقت می بینی 4 تا انار یا 8 تا پرتقال آورد برات. یا مثلا وقتی من تو دریا بودم، میومد و مادرزنم رو به گشت و گذار و خرید می برد «شاپینگ مال» . بیشتر مرد ها از خرید متنفرند. 🙂 2 دفعه توی بطری کوکاکولا، صابون مایع ریخته آورده خونۀ ما چون توی یکی از دستشوئئ ها، یه روز صابون ندیده بود که دستاشو بشوره. مهدی شیفت شب (تاصبح) توی یک بیمارستان کار فنی داره. نسترن خونه داری می کنه. اما…….

    هفت هشت سال پیش مهدی رفت ایران و با نسترن برگشت. حاصل این ازدواج یک پسر تپل مپل، سفید مفید، تقریبا چشم سبز (که به پدر بزرگش رفته) و خوشگل بود که بعد از کمتر از یک سال معلوم شد ناخوشی کمیابی داره که از هر 30-40 هزار تا بچه نصیب یکی میشه. اسم ناخوشی خیلی سخته و باید دنبالش بگردم و زیاد مهم نیست. این بچه امروز یک تیکه گوشته که نفس میکشه. پنج سالشه، حرف نمی زنه، راه نمیره، حتی نمی تونه بشینه یا وقتی روی شکمش روی زمین می ذارنش، نمی تونه به پشتش برگرده. تلاش می کنه طفلکی…ولی نمی تونه. چون اسید معده ش دندوناشو خراب کرده، تمام دندوناش پوسیده و یه مشت فلز جای دندوناشه. چندین جراحی داشته. دائما بالا میاره. چون غذاهایی رو که براش خوبه نمی خوره، 2 هفته پیش شکمشو سوراخ کردن که از اون سوراخ غذا به معده ش تزریق کنن. سرشو نمی تونه درست صاف نگه داره و بیشتر وقت ها کج روی شونه ش افتاده. نگاهش گنگ و گیجه. نمیشه فهمید پدر و مادرشو می شناسه یانه. حدس می زنم می شناسه. محبت رو تشخیص میده، چون بغل زن من آروم میشه و تو بغل هر کسی نه. من بارها به پسرم و این واون گفته ام که اگه چنین بلایی سرم می اومد، اول اون بچه رو می کشتم، بعد خودمو. فکر می کنم بدترین چیزیه که میشه به سر یک پدر و مادر بیاد، حتی بدتر از مبتلا شدن به سرطان و مردن. این پدرومادر، هر دفعه با بچه شون می بینمشون، باعث دلگرمی و امید بخشیدن به زندگیم میشن. پیش خودم میگم، اگه اینا می تونن، پس شدنی است

    با همسرت حرف بزن. امروز و فردا هم نکن. زودتر بهتره. بهش بگو که دل منو شکستی. بذار برات توضیح بده. شاید بتونه اونم قسمت تاریکی از قلبشو برات باز کنه. شاید هم نه. شاید فقط می ترسیده، اعتماد به نفس کافی نداشته که می تونه از پس یه زندگی 3 نفره بر بیاد. اگه می خوای ولش کنی و بری، برای کسی که نیست، اینکار رو نکن. رفتن دخترت، تقصیر مسیح نبود، پس به اون دلیل تنبیهش نکن. اگه شعلۀ دوست داشتنتون خاموش شده (که من می بینم نشده) ، برای خودت و بخاطر مسیح بودنش، ولش کن، نه برای دختری که پا به این دنیای کثافت نذاشت ( از جوابت به صابر؟ می دونم شما دیدت به دنیا یه جور دیگه س و خیلی زیبایی ها درش می بینی).

    اگه همسرتو دوست داری و اونم شما رو دوست داره، توی سرمای بیرون، چیز بهتری پیدا نخواهی کرد.

    • کاپیتان شما که اشک من رو در آوردین. ممنونم از اینکه کلی وقت گذاشتین و زحمت کشیدین تا این کامنت رو به دستم رسوندین. از کیوان عزیز هم ممنون که بانی خیر شدن. میدونین من از زمانی که بچه بودم همیشه بدجوری از آدمهای عقب افتاده میترسیدم. یعنی هم دلم میسوخت و هم غصه شون رو میخوردم و هم از اینکه ادم ممکن بوده اینجوری به دنیا بیاد میترسیدم. همیشه فکر میکردم چرا خدا این کار رو با بعضی از آدمها میکنه. حتی یه زمانی که بچه تر بودم آرزوم این بود کشف کنم چطوری میشه جلوی این بیماریها رو گرفت. بعداً که این اتفاق برای خودم افتاد بعد از به دنیا اومدن دخترک یهو تمام این ترسها از بین رفت. یه اتفاق عجیبی که افتاد این بود که دیدم بچه مو هر جوری که بود دوست داشتم اصلاً فرقی نمیکرد. موقعی که دکترها گفتن بهتره حاملگی رو قطع کنیم حس میکردم که بچه م هم حتماً همین رو میخواد. دلم نمیخواست عذاب بکشه مثل پسر تو نوشته های شما. من میتونستم تمام عشقمو بهش بدم ولی هیچوقت نمیتونستم درد و رنجشو از بین ببرم و این ناتوانی خیلی سخته. ولی الآن حس میکنم اجازه نداشتم این تصمیمو بگیرم. اصلاً من کی بودم که بخودم اجازه دادم با قطع حاملگی موافقت کنم. میدونین میدونم که منطقی نیست ولی شاید خودش میخواست بیاد به این دنیا.
      نوشتین با مسیح حرف بزنم در این مورد. ما کلاً در مورد ناراحتیهامون با هم زیاد حرف میزنیم ولی اصلاً کلاً هرگونه اشاره ای به حرفهایی که قبلاً زده شده توسط مسیح ایشون رو تبدیل به اسپند روی آتیش میکنه.

    • کاپیتان جان من واقعاً شرمنده م. دقیقاً همین الآن دیدم که نوشته های شما رو وردپرس فرستاده بود اسپم و جالبتر از اون اینکه بعد از اون کیوان هم که تلاش کرده بودن کامنتتون رو بفرستن باز هم ورد پرس گول نخورده بود. این اولین بار بود که من همچین چیزی دیدم حقیقتش. ولی ممنونم که شما با یاری کیوان خان گل (کیوان من دیگه جرئت ندارم بهت بگم داداش، دقت داری دیگه) تونستین وردپرس رو شکست بدین. من با اجازه شما چون رو نوشته ای که کیوان از طرف شما گذاشته بود، کامنت گذاشته بودم دیگه بقیه کامنتهایی رو که تکراری بودن تائید نکردم. در ضمن من مطمئنم که خانمتون برمیگردم. میام داستانتون رو میخونم حتماً و قاطعتر نظر میدم البته. ولی فعلاً که به دلم افتاده برمیگردن.

  8. چقدر كيوان خوب نوشته!
    من تقريبا همينكه اين نوشته را گذاشتي ديدمش و با خواندنش عميقا ناراحت شدم ..
    ممكنه عجيب باشه كسي كه اصلا نديدمش برام مهم باشه و با خوندن اين يادداشت از اون همه ذهنم پر از چرا و واي بشه و همينطور بمونه
    اماا هيچ چيز نمي تونستم بگم ولي كيوان واقعا همه چيز و خيلي خوب گفته

    • آناهیتا جان اگه بدونی چقدر خوشحال شدم که کامنتتو خوندم. فکر میکردم این فقط حس خودمه. میدونی من کلاً خیلی عادت ندارم غصه هام رو با بقیه تقسیم کنم. یعنی فقط دو سه تا از دوستای خیلی صمیمیم از جریان بارداری و اتفاق بعدش خبر دارن. اصلاً دلم نمیخواست آدمها بیان و برام دلسوزی کنن واسه همین هم بود که فقط اینجا در موردش نوشتم. اصلاً فکر نمیکردم واسه کسی مهم باشه. هنوز هم وقتی میخوام پست بزارم به خودم میگم گناه دارن بقیه که ناله های منو بخونن. ولی شماها همتون شاهکار بودین. نمیدونین چقدر آدم خوشحال میشه وقتی میبینه آدمهایی که آدم رو تو دنیای واقعی نمیشناسن و آشناییشون با آدم فقط از طریق نوشته های آدمه اینقدر میتونن به آدم نزدیک شن و نگران آدم باشن. واسه همین هم وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی برای من از جالبترین تجربه هام بود. اینکه آدم میتونه فقط به خاطر فکر یک آدم اون رو واقعاً دوست داشته باشه یا ازش بدش بیاد.

      • عزيزمي، (: مطمئنا براي كساني كه از راه نوشته هات با روحت ارتباط برقرار كردن آرامش و خوشحاليت هم مهمه
        اونم نه براي دلسوزي ، بلكه براي همدردي و دركه
        اميدوارم بازم شاد و سرحال ببينمت

    • کیوان جان مینویسم. خیلی درگیرم. هم دفاع دارم بزودی. هم با جدیت دنبال کار میگردم. همین یکی دو روزه مینویسم . ممنونم که به فکرمی

      • بخدا بد بدبختیه. نمیدونم این تخم لق دکترا رو کی انداخت تو دامن همه ماهایی که از ایران زدیم بیرون. البته من شخصاً مدیون بابام بودم اگه دکتر نمیشدم ولی بقیه رو نمیدونم که چرا این عذاب علیم رو به جون میخرن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s