بایگانی ماهانه: فوریه 2013

جوراب نایلون پاییزان

استاندارد

2013-01-11 15.22.17به صورت رسمي دل و روده ام در حال اومدن تو دهنمه. يك ساعت هست كه مصاحبه تموم شده ولي من هنوز تمام اعضاي داخليم داره ميلرزه. يعني تا به اين حد بهم فشار اومده.

تو تعطيلات كريسمس بالاخره تصميم گرفتم شروع كنم دنبال كار گشتن. حالا نه اينكه قبلا نميگشتم. به خيال خودم ميگشتم ولي وقتي تصميم گرفتم قضيه رو جدي بگيرم تازه متوجه شدم اوج فعاليتم اين بوده كه يه فايل اكسل درست كردم و به صورت اسفباري شغلهاي پست داكي رو كه به نظرم جالب ميومد بهش اضافه كردم كه به جز چند مورد خاص تاريخ ددلاينشون رو از دست دادم. اونهايي رو هم به ضرب و زور اپلاي كردم يا آكسفورد بود يا كمبريج و يا امپريال لندن. در انتها حتي يدونه وقت مصاحبه هم نگرفتم. دليلش رو دقيقا نميدونم شايد يه دليلش اين بود كه هنوز دانشجو بودم و از اون مهمتر مقاله درست و حسابي و دندانگيري هم نداشتم.
خلاصه اينكه نميدونم یه روز چي شد كه بهم وحي شد با اين همه سابقه برنامه نويسي بد نيست دنبال شغلهاي برنامه نويسي هم بگردم. تو كريسمس براي چهار تا شغل درخواست دادم و يهويي واسه دوتاش وقت مصاحبه گرفتم. نميدونم دقيقا دليلش چي بود. شايد اينكه يه سر و ساماني به رزومه ام دادم هم بي تاثير نبود. رزومه اولم آنچنان قاراش ميشي بود كه خودم هم جرات نميكردم یه دور دیگه بخونمش چون ميترسيدم توش مزخرف پيدا كنم.
اولين مصاحبه م منو از يه آدم بي انگيزه نااميد تبديل كرد به يه آدم سعادتمند و شاد. شب قبل از مصاحبه نخوابيده بودم. كاملا معتقد بودم كه قراره آبروريزي به بار بيارم. به دفعات تصميم گرفتم احترام خودم رو حفظ كنم و نرم. و اگه كلا آدمي بودم كه سابقه جا زدن داشتم حتماً نمیرفتم. ولي قبول شكست خيلي سخت بود. واسه همين رفتم. صبح تيشان فيشان كردم. موهامو صاف كردم يه كت و شلوار مكش مرگ ما پوشيدم با كفش ورني و جورابهاي پایيزان. نميدونم اين جورابها رو كي خريده بودم . با توجه به اينكه اصولا جوراب نازك نميپوشم اونم مخصوصا تا قوزك بايد از بچه كوچولويي پشت چراغ قرمز تو يكي از دفعاتی که رفتم ایران خريده باشم. بعد سالها صبح كله سحر که دنبال جوراب ميگردم واسه اولين مصاحبه شغليم جعبه نارنجي پاريزان رو گوشه كشو پيدا كردم. من یادمه بچه که بودم یکی از دغدغه های فکری مامانم این بود که جورابهای پاریزینی که از میدون ولیعصر میخرید اصل بودن یانه. همه دستفروشها هم قسم میخوردن که اصلن که البته وقتی بعد یه بار پوشیدن در میرفتن معلوم میشد یارو خالی بسته. بعد که یکی زحمت کشید و بر وزن پاریزین پاییزان رو تولید کرد حداقل خیال ملت راحت شد که دارن جوراب ایرانی میخرن و دیگه اصل و غیر اصل فرقی باهم نداره. بگذریم ، تق تق كنان رفتم مصاحبه. هنوز هم مطمئن نيستم چرا منو نگرفتن. سه نفر از سه طرف بمبارانم کردن بعدش رفتم نشستم امتحان دادم و تازه فهمیدم یه چیزایی بلدم. تو مصاحبه خانم هیومن ریسورس ازم پرسید تو که اینقدر باهوشی و کارت درسته و دکترا داری چرا میخوای بیای اینجا. فکر کنم خریت من این بود که تو اون لحظه خرکیف شدم و افتادم به تعارف که نه بابا ما که عددی نیستیم ولی حالا شما که اینجور میگید لطف دارید. فکر کنم یه لحظه همچین بگی نگی باد کردم و قیافه اون دو تا برنامه نویس دیگه ای که داشتن باهام مصاحبه میکردن عین میرغضب شد. بد که اومدم بیرون حدس میزدم ریدم. آخه کی میخواد یه کارمند باهوش که جو دکترا هم گرفتتش زیر دستش کار کنه. کار رو بهم ندادن حالا به هر دلیلی. ولی من که بعد از مدتها خوشحال بودم خودمو یکم تحویل گرفتم . رفتم ونشستم تو کافه نرو نرم نرمک قهوه و ساندویچ خوردم رفتم واسه خودم یه زیرانداز یوگا خریدم و آخر کار هم رفتم یه گلدون سمبل خریدم که ببرم واسه دختر کوچولو.

این یکی مصاحبه ام تو یه جای خیلی خیلی خفنی بود . ساختمون مرکزی دانشگاه لندن. اصلاً لعنتی جو ساختمونش همون لحظه که وارد شدم منو گرفت. قبلش باهام مصاحبه تلفنی کرده بودن بعد خواسته بودن که برم امتحان بدم. یه یارویی اومد چند تا برگ منگنه شده گذاشت جلوم. در واقع یه پروژه بود که باید دو ساعته انجامش میدادم. بهم گفت کارت که تموم شد میام کارتو چک میکنم در موردش صحبت میکنیم. بخدا من تا قبل از اینکه این جمله رو بگه حالم خوب بود نه ترسی داشتم نه چیزی ولی همینکه فهمیدم اگه گند بزنم بعدش باید تو چشم یارو نگاه کنم و بی آبروییم رو توضیح بدم چنان اعتماد به نفسم رو از دست دادم که دقیقاً نیم ساعت طول کشید که بتونم جلوی لرزش دستامو بگیرم و خودم رو متقاعد کنم که باید بشینم و انجامش بدم و نمیتونم بزارم و برم. ریدم یعنی رسماً چیزهایی که سالها روشون کار کردم سالها درسشون دادم فقط چون نرم افزارهایی که یارو جلوم گذاشت رو ندیده بودم رو کلاً فراموش کردم. وقتی اومدم بیرون دستام پاهام حتی زبونم میلرزید. نمیدونم چقدر طول کشید خوب شدم. کلی راه رفتم بعد یه جا یه ساعت نشستم و شروع کردم به نوشتن این پست. بعداً فهمیدم که خود یارو مصاحبه کننده هم اونقدرها که نشون میداد حالیش نبود. خیلی سوالهایی که از من کرد جواب من درست بود فقط اصطللاحاتی که یارو داشت استفاده میکرد با مال من فرق میکرد. مسیح میگه ایمیل بزن بهشون بگو میگم هر چقدرم یه شغلی خدا باشه حاضر نیستم با کسی که بهم حس بد میده کار کنم.

چند روز پیش با بابام صحبت میکردم. بابام میگه میدونم زوده ولی میتونیم بهت زودتر تبریک بگیم؟ فکر میکنم تبریک؟ چه خبر شده؟ نکنه من حامله م. یهو خوشحال میشم. تمام لاجیک مغزم جمع کرده رفته پی کارش. مغرم حتی حاضره قبول کنه که به طرز غریبی بابام قبل از خودم فهمیده که حامله م. مامانم از اونور خط داد میزنه تولدش فرداست امروز نیست که. بابام میگه میدونم حالا فردا هم بهش تبریک میگیم!!!!!!!

Advertisements