بایگانی ماهانه: مارس 2013

خودزنی

استاندارد

تو اون بحبوحه پیغام پسغامهای سلامتی و ناسلامتی دخترک با خودم عهد کردم که اگر دخترک رو از دست بدم موهامو از ته بزنم. دخترک که رفت اما عهدم رو زیر پا گذاشتم. با تمام وجود دلم یه تغییر اساسی میخواست و میدونستم ورژن کچلم خود زمان دخترکم رو کمرنگ میکنه. اما با تمام غم و غصه ها عقل به احساس چربید و راضیم کرد که به این موهای کمندم حالا که قراره دنبال کار بگردم احتیاج دارم. نگید که قیافه در مصاحبه نقشی نداره . اونم تو محیطی که اکثر آدمها از نوع مذکرن. بماند دستم نرفت که کچل کنم اما دلم تغییر میخواست. برای اولین بار موهامو روشن کردم. اول نارنجی بعد حنایی بعد کم کم یه چیزهایی بین سبز و زرد. نه که خوب شده باشمها با خود زمان مامانم بودنم فرق کردم.

شروع کردم به دویدن بعد از سالها. تمام سعیم رو میکردم که بدنم رو شکنجه بدم. یکجورهایی درد فیزیکی درد روحی رو تحت شعاع قرار میداد. میدویدم. میدویدم . قرمز میشدم . نفس کشیدنم سخت میشد این لحظات روی ترید میل کش میامد ولی آخر کار روحم آرام میشد. آرام آرام که نه . آرامتر. سه ماه طول کشید تا دوباره شروع به نوشتن تزم کردم. شروع به دنبال کار گشتن کردم. کماکان فکر میکنم دویدن و بعد از آن جلسات یکساعت و نیمه یوگای داغ من را به زندگی برگرداند.

یک ماه پیش بود یا شاید هم یک کمی بیشتر. مسیح خانه نبود. تنها بودم. یکهو شروع شد. روی زمین به خودم میپیچیدم. یعنی درد آنقدر شدتش زیاد بود که هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. درد از دست دادن دخترک لحظه به لحظه بزرگتر میشد و من حتی نمیتوانستم روی پاهایم بیایستم. زار میزدم بلند بلند هوار میزدم. دست خودم نبود. میلی در من شکل میگرفت که قبلاً حسش نکرده بودم میل صدمه زدن به خودم. دستهایم رفت سمت صورتم. ناخنمایم را تو گوشت صورتم فرو کردم و به صورتم چنگ کشیدم یک بار دو بار … تمام صورتم میسوخت. اشکهایم جای چنگالها را میشست و صورتم را آتش میزد. نمیدانم چقدر طول کشید. روحم آرام شد. فقط درد و سوزش زخمهای صورتم ماند.

تا ساعتها صورتم میسوخت. جای زخمها بیشتر از یک هفته ماند. مسیح که صورتم را دید دهانش باز ماند. ولی فکر کنم درک کرد. تا مدتها جرئت نداشتم صورتم را بلند کنم و به آدمها نگاه کنم . جای دوتا از شیارها هنوز هم مانده. اما به نظر میرسد سوزش زخمهای صورتم روح ناآرامم را تا حدود زیادی نجات داد.