بایگانی ماهانه: اوت 2013

آنچه که گذشت

استاندارد

نمیدونم چی شد که یهو حس نوشتنو از دست دادم. اونقدر یهو سرم شلوغ شد که کلا وبلاگ نویسی از سرم پرید. خیلی چیزها بود واسه نوشتن. اونقدر زیاد که فکر کردن بهشون خسته م میکرد. کلی عوض شدم تو این چند وقت. خیلی وقته دفاع کردم و دکتر نیم بندی شدم. بعد اولین کاری که بهم پیشنهاد شد رو گرفتم. یه دو سه ماهی با کارهایی که لیست میشد تو وبسایتها لاس زدم . کلی رفتم مصاحبه. اینا همش همون موقعهایی بود که داشتم تزم رو هم تحویل میدادم. اونقدر داغون و درگیر بودم که یه زمانی حاضر بودم برم مفتی کار کنم فقط واسه تجربه ش. تو همون دوره بود که یه جا تو همون جلسه  مصاحبه بهم آفر دادن. خداییش تصمیم داشتم باز دنبال کار بگردم. رفتم ایران. ایران بودم که فهمیدم نی نی خانومی باز پیداش شده. این شده که لقای دنبال کار گشتن رو بخشیدم به عطاش. اونقدر پول لازم داشتم که خیلی فرصتی برای انتخاب نبود.

الآن سه ماهیه که میرم سرکار. هرروز سوار اتوبوس میشم بعد هم قطار و یک ساعت و نیم بعد میرسم دم دریا. مثل بز میشینم پشت مونیتور و کد میزنم  و دوباره سوار قطار و اتوبوس میشم و ساعت 8 و 9 شب میرسم خونه. مسیح زحمت کشیده و تصمیم گرفته درسشو نیمه وقت کنه. بیکار خونه نشسته و قر میزنه که بیکاره و بی پول. اوضاع خیلی خوشایندی نیست الا یک قسمت ماجرا که اونقدر دوست داشتنی و مهیجه که ارزش همه این سختیها رو داره و اون هم دختر کوچولوییه که الآن نزدیک یک ماهیه شبها آخر وقت و صبحها اول صبح بیدار میشه و شروع میکنه به لقد زدن.