کلاس یوگای نی نی ها

استاندارد

عسل خانوم ما سه ماهش تمام شده الآن. چرا کسی به من نگفته بود زندگی آدم کن فیکون میشه بعد بچه دار شدن نمیدونم. البته اگه میگفتن هم تفاوتی در اصل ماجرا نمیکرد ولی حداقل آدم آماده تر بود. حداقل یک مسافرتی قبل از بدنیا اومدن عسلک میرفتیم. آدمها اکئرا ادعا میکنن  که بچه های بینظیری دارن که اصلا بلد نبودن گریه کنن. از روز دوم تولد لبخند میزدند.اخوی که میری تو اینترنت سوال ملت رو جواب بدی. بچه دو روزه لبخند نمیزنه که. اون باد گلو هستش که شکل دهنشو اونجوری میکنه. لبخند واقعی مال حدود شش هفتس پدرم. ملت با جدیت تمام میخوان ئابت کنن که نی نی هاشون نابغه ان. فقط نی نی ما و دست بر قضا چند تا دوستای دور و ور من همش در حال گریه ن. روزا نمیخوابن. همش باید بغلشون کرد. شانس ما ، ما چند تا نی نی داریم که با همه عالم فرق میکنن.

به مامان مسیح میگم که عسلک گریه میکنه. حالا بهتر شده البته ولی قدیما بس که گریه میکرد من نزدیک بود دپریشن حاد بگیرم. مامان مسیح میگه البته مسیح هم بچه بود خیلی گریه میکرد ولی خوب تو هم نگرانی بچه قبلی رو داشتی بلاخره رو این بچه تاثیر گذاشته. یعنی رسما میدونم سعیشو کرده که شکر مالش * کنه بعد جمله شو بگه. خلاصه کلامش اینه که خودت آروم نبودی حالا بچه تم آروم نیست. چی بگم بهش. آخه اینم شد حرف. اینم یه دلیل دیگه واسه اینکه ملت ادعا میکنن که بچه هاشون لال بودن خدای نکرده و نمیدونست اصلا گریه چی هست.

امروز رفتم کلاس یوگا با عسلک. مامانا میان نی نی هاشونو میزارن جلوشون رو زیر انداز و یه یوگای نصفه و نیمه ای انجام میدن که البته تو این حال و احوال کلیه. نی نی ها اون وسط گاهی گریه میکنن. میگوزن. شیر میخوان و مامانا یوگا رو میزارن کنار و شیر میدن . خانم مربی هم کاری نداره . اگه همه مامانا هم در حال شیر دادن باشن اون به یوگای خودش ادامه میده. عسلک گاهی خوب دووم میاره. یه نیم ساعتی به من با تعجب نگاه میکنه و لبخند میزنه. بعد کم کم حوصلش سر میره و صداش در میاد. میشینم رو زیرانداز و بغلش میکنم و میزنم پشتش که آروم شه. کلاس که تموم میشه مامانا انگار امتحان داشتن. اونایی که بچه هاشون گریه نکردن همچین مغروربچه رو بلند میکنن و یه گود گرل و گود بوی میگن. اونایی که بچه هاشون خیلی گریه کردن اصولا از دفعه بعد دیگه ناپدید میشن و اونایی که به ضرب و زور تونستن یکساعت و نیم و دووم بیارن خوشحالن که بچه شون داره از قبل بهتر میشه. جالبه که همه مامانا همدیگرو درک میکنن ولی یه جورایی هر مامانی خیالش راحت میشه وقتی میبینه بچه ش از بقیه بهتره. من شخصا صرفا فقط یبار این حسو داشتم. وقتی که عسلک تو کالسکه ش خوابیده بود و من کنارش یوگا میکردم. بچه های بقیه گریه میکردن و من ته دلم قند آب میشد..

* Sugar coated

Advertisements

یک پاسخ »

  1. خوب شد نوشتی؛ خوشحالم عسلک کنارته!‌من به عنوان یه مامان دوقلو دار بهت این نوید را میدم تا بعد دو سالگی خواب راحت نداری هههههه اینم از یه نظر رو راستانه 🙂

  2. خوشحالم که خوشحالی!
    نی نی ما هم چند هفته پیش (10 خرداد) سه سالش تموم شد. حالا تقریبا کامل صحبت می کنه که برای پسرها زوده. گرچه هیچ استانداردی در این مورد وجود نداره. فقط معمولا پسرها دیرتر زبون باز می کنند. پسر بزرگم حتی تا 4 سالگی هم اینقدر لغت بلد نبود. دوتا داداش عین لولک و بولک هستند! بزرگه لاغر، مشکی، بی خیال، حواسپرت و عاشق کارهای فیزیکیه بر عکس کوچیکه تُپُل، سفید و جون ترس ولی آبزیرکاهه اهل خونه هست. به همین زودی وقتی توی خونه چیزی رو گم می کنیم از اون فسقلی جاش رو می پرسیم!

  3. سلام و درود مامان خانوم
    این کون فیکون شدن و بی خوابی ها و …. با یک لبخندش تبدیل ب انرژی میشه
    الان روزهای پادشاهی تونه 😉 هرچی ک بزرگتر میشن دلواپسیها و مشکلاتشون هم بزرگتر میشه ـ اینم گفتم ک چند سال دیگه نگی یادم نیست ک بهم اینو گفت 😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s