بایگانی ماهانه: فوریه 2015

Wolf Fantasy

استاندارد

با هم ميريم تو آسانسور. دو نفر ديگه هم تو آسانسورن. سلام ميكنيم ؟ يادم نيست. چشم دوختم به خشتكش. رو بروي هم وايساديم. چرا نميتونم چشممو از خشتكش ور دارم!!!!!! يكي از دكمه هاي خشتكش بازه. به نظرم. گرگ آلمانيه. مثل اكثر آلمانيها سفيده و قد بلند و صد البته دكتر. موهاي جو گندميش كوتاهست و يكم تيغ تيغي . ترجيح ميدم كه فكر كنم چهل سالشه ولي هر سني بين سي تا چهل بهش ميخوره . اكثرا مشكي ميپوشه. شلوار جين مشكي با پيراهن مردونه مشكي كه بزور راههاي خاكستري توش پيداست. گرگ تنها آدمي سر كار ماست كه من به طور واضحي ايگنورش ميكنم. بهش سلام نميكنم، لبخند نميزنم و تو آشپزخونه خودمو ميزنم به نديدنش. 

آسانسور ميرسه طبقه سوم. هر دو نفر ديگه تو آسانسور ميرن بيرون. هم من و هم گرگ برميگرديم و پشت به آينه وايميسيم. در آسانسور بسته ميشه. قلبم داره مياد تو دهنم. گرگ هم ميفهمه جو سنگينه به نظرم. بر ميگرده سمت من و ميگه چند وقته اينجايي. بي خيال ميگم ٥ ماه تو چند وقته؟ ميگه اوووو من خيلي. ده ساله الآن. 

رسيديم طبقه همكف. فرار ميكنم رسما. از در ميزنم بيرون. پشتمو نگاه ميكنم كه خداحافظي كنم . نيست. روبروم جلوي ايستگاه مسيح منتظرمه. با اون پالتوي چهارخونه ش كلي تو دلبرو شده. براش دست تكون ميدم و ميدوم اونور خيابون.